ساعت 7 صبح بابام اومد بیدارم کرد گفت پاشو اماده شو برسونمت سرکار گفتم خوابم میاد ساعت 10 میرم
رفت منم 9 بیدار شدم آماده شدم 10 از خونه بیرون رفتم همینطور که میرفتم به سمت خیابون اصلی بابام به سرعت از جلوم رد شد و واسم بوق زد و ایگنورم کرد منم با تاکسی رفتم
روزمو ساختی مررررد
کمتر از یک ماه واسه دومین دفعه مریض شدم رفتم دکتر میگه آنفلولانزاس به شدت کثافته و عملا دارو و این چیزا بی فایدس یعنی یه دوره ای داره که باید صبر کنی بگذره و خوب شه
دیگه داره وارد ده روز میشه نمیدونم دوره اش کی قراره تموم شه ولی از پا انداختم دیگه
تصورم از دانشکده نظامی یه دانشگاه خیلی معمولی بود مثل بقیه ی دانشگاها
ولی از وقتی فهمیدم سیستم آموزش افراد نظامی به چه شکلِ فکر کردن بهش باعث میشه کما رو تجربه کنم