منم آدمارو نمیبخشم...
چون باعث شدن روزایی که میشد بشن بهترین خاطرات
تبدیل کردن به تلخ ترین لحظات
چون شیرین ترین دورانمو به کامم تلخ کردن
چون منو ذره ذره کشتن
باعثثث شدن خودمو دیگه نشناسم و گیر کنم تو دنیای مبهمی
که نمیشه ازش خارج شد...
و اگر روزی از من بپرسند امنترین جای دنیا کجاست، احتمالاً خواهم گفت: جایی که کریم کنارم بنشیند، برایمان چای بریزد و من دوباره برای چند ساعت، همان دخترکی باشم که میتوانست بیهیچ ترسی سرش را روی شانهی مادرش بگذارد...
کریم...
برای خیلیها، «مامان» فقط یک کلمه است؛ اما برای من، خانه است.
کریم فقط مادرم نبود،خیلی وقتها جای پدرم هم ایستاد دستم را گرفت، هوایم را داشت و کاری کرد که با وجود تمام سختیها، هیچوقت احساس نکنم بیپناه ماندهام.
قشنگترین ویژگیاش این بود که قبل از گفتن، میدید.
امروز که بزرگتر شدهام، بیشتر میفهمم چه بار سنگینی را به دوش کشیده؛ هم مادر بود، هم هر جا لازم شد، پدر. شاید همیشه فرصت نکرده باشد برای خودش زندگی کند، اما تمام تلاشش را کرد تا من احساس امنیت کنم
داماد توی جشن عقد سر کادوها با عروس بحثش بالا میگیره و جلوی همه با صدای بلند به دخترک فحاشی میکنه و به سمت پدر عروس حمله میبره، طبیعتا مراسم هم بهم میخوره.
اومده بود و دنبال راه کاری برای جبران بود.
ولی خب دوستان عزیزم، بعضی کارها جبران نداره، بعضی مسیرها راه برگشت نداره.
بیمار اطفال اومده میگه جایزه ی خوب چی داری؟
گفتم هیچی
دست به سینه شد گفت پس من نمیذارم دندونمد درست کنی
گفتم بهتر پاشو برو بیرون
داشت میرفت بیرون گفت هفته ی دیگه لبوبوی مدل انرژی برام بخرین تا بذارم کار کنین
به مامانش گفتم هفته ی دیگه هم نیارش
اینجه اونجه نیه