یعنی خیلی باحاله
از صب ساعت ۷ بیدارم و درگیر
کلی اذیت شدم کل خونه رو رنگ کردم تا الان
بعد ی خبر نگرفته چطوری ؟
ولی من تو تمام سختیاش بودم
ی چیزا هیچ وقت از یاد ادم نمیره 😊🖐️🏼
اول فکر میکردم دوس دارم سوپرایز شم
ولی بعد ها که سوپرایز شدم و هیچ اتفاقی نیافتاد تو حسم
فهمیدم
فقط ی نفره ک میتونه با سوپرایزاش
حالت دگرگون کنه
اون ی نفرم نباشه
هزاران اتفاقم بیافته تو به ی لبخند ساده بسنده میکنی 😊
پدر مرحوممو برديم خانه سالمندان يكى يكى با همه خانوما دست ميدادو روبوسى ميكرد يكى هم كه مقاومت ميكرد بابام ميگفت تو هم مثل عروس خودمى حالا منو داداشام همه مجرديم خودش شصت سالشه ميانگين سنى اونام نوده واقعا اين آلزايمر مريضىِ مريضيه
تا ۸ و نیم در حال رنگ زدن اتاق بودیم که یکدفعه
در اتاق بسته شد گیر کردیم ،درم خراب 😂😂😂😂
اقا داستانی ،این وسط یکی پشت در هی زنگ پشت زنگ
من داد میزدم گیر کردیم
تا زن عمو رفت پارکینگ گفتم بهش
با کلی بدبختی بعد ۱ ساعت در بازشد
و این اولین روز برای رفتن به خونه جدید😂😂
از ساعت ۸ صبح رفتم خونه رو که خالی شده دیدم.
میله پرده نداره اتاق و حتی جا سوراخم نداشت
با قدرت الهی اویزون بود پرده ها 😂😂😂
دیوارا زرد شده بود از کثیفی
ساعت ۱۱ رفتم دنبال وسایل اشپزخونه
ساعت
۳ رفتم دنبال وسایل رنگ
ساعت ۷ داداشم اومد و باهم کارارو شروع کردیم
👇🏼