پالت پخش میشد رسید به اونجا که:
ما از شب آواز ها ساختیم تا ترسمان بریزد
از سفر یادش را بُردیم تا پرنده های سپید
به شهر نیلی آرام دوباره برگردند
نیمی از ما با طوفان می رفت
نیمی از ما در شب جا می ماند
نیمی از ما با باران می ریخت
نیمی از ما از باران می خواند
و چقدر حسش میشه کرد
اون خانم که آسترولوژی خوند اول جنگ گفت جنگ تموم میشه، اینا توافق میکنن و مرداد باز قیام میشه و اونجا کار تموم میشه…
من که اون موقع خندیدم ولی هرچی داره میگذره من و مدرک دانشگاهیم هی به هم نگاه میکنیم تلخند میزنیم… 🙂🙂🙂🙂
آخرش هم من روانم رو از دست میدم، ببینید کی گفتم
یعنی یه وقتهایی وسط ترجمه این کتاب با خودم میگم من لیاقت ترجمهی تو رو ندارم، تو خیلی خوبی… 😩
دستکم مهرداد فیروزبخت باید تو رو دست بگیره برای ترجمه…🥺
از سطر به سطرش دارم لذت میبرم🙂↔️✨
فردای روزی که بالاخره گرد سم خران اینها گذشت روز عجیبیه…
یه سری از ما بالاخره غممون رو زمین میذارن و گوشه قلبشون میخنده، یه سری هم -مثل خودم- تازه به خودمون اجازه میدیم غممون رو تجربه کنیم…
به خودم قول دادم کم نیارم…
هربار خیلی غمگین میشم زورم رو جمع میکنم و بلندتر میخندم…