آخر سر یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم های گذشته نداری،دیگه میتونی واسه همشون آرزوی خوشبختی کنی؛یه جور رهایی و بی احساسی کامل،از اون به بعد با کسی جروبحث نمیکنی،به همه لبخند میزنی و از همه چیز ساده میگذری،مردم بهش میگن قوی شدن،اما من میگم سر شدگی!
پارسال همین روز داشتم باهاش تایم کاری رو هماهنگ میکردم و خوشحال بودم از همکاریش باهام که میتونم به مهمونی شب هم برسم
یک سال پیش فک نمیکردم اون ادمی که قراره فردا برای اولین بار بیینمش بشه همه زندگی من🥹امسال باز دارم میرم همون مهمونی و خوشحالم از داشتنش و ناراحت از مشکلات زندگی🙃
راست میگه؛بیست سال دیگه یادمون نمیاد این روزا چقد کار کردیم و درآمد داشتیم ولی یادمون میاد زیر بارون تو تایم استراحت بیمارستان رفتیم یه چایی خوردیم و برگشتیم☺️
یکسال از فارغالتحصیلیم گذشت.
چه روزاییک ازاسترس طرح خواب نداشتم ولی بهتر از اونی شد ک تو ذهنم بود.چه آدمایی که فکر میکردم دوستم هستن اما از صدتا دشمن بدتر بودن برام.شیرینی رسیدن به رویاهای ۱۸ سالگیم و گرفتن پروانه مطب و اونی که کنارمه و میگه نگران نباش آخرش همیشه قشنگ میشه❤️
تو جاده کنارش نشستم داریم از سفر برمیگردیم،ماه رو میبینم بهش میگم شبیه همون شب اولیه که همو دیدیم و بهم گفتی دوست دارم🥹
زندگیم از همون شب رنگ و بوی ارامش به خودش گرفت☺️❤️
با کلی فحش به خودم و کارم و این دنیا به زور ساعت ۴ صبح بیدار شدم اومدم شیفتو تحویل گرفتم بعد از ساعت ۶ برق رفت اینترنت قطع شد پذیرش بسته شد نشسته بودیم همو نگاه میکردیم😐
خب اگه قرار به تعطیلی بود ماهم نمیومدیم دیگه🥲