دوستم تو بیمارستان بستریه.
شوهرش خیلی اذیتش میکرده برگشته تبریز خونه باباش و گفته طلاق میخوام.
برادرش تو خونه حبسش کرده و باباش به حدی کتکش زده که آخر مادرش تماس میگیره با شوهرشمیگه تا نکشتنش بیا ببرش؛ شوهره میاد جسم نیمه جونش رو میرسونه بیمارستان :)
یادم افتاد یه بار استادمون گفت دانشجوهای ارشدم ارائه دارن میخوام تو کلاس شما ارائه بدن که ببینید چقدر دانشمندن(به کنایه)مرد گنده اومد ارائه رو از رو کاغذ مثل انشا خوند تا رسید به آخرش و خوند: ممنون از حَسن توجه شما.
داشتم میگفتم حوصله بچه ندارم یکی که از خودم خیلی بزرگتر باشه مثلا سی سال بعد یهو به خودم اومدم دیدم سی سال برام خیلی بزرگتر از خودم نیست دیگه=))))در واقع هم سن و سال خودم حساب میشه=)چه مرضیه این ۲۵ سالگی.
عااا این سکانس سریال مدرسه شبانه روزیه تو فارسی وان پخش میشد و من بچگیم واقعا درگیرش بودم خیلی سناریوش رو دوست داشتم چندسال پیش دوباره ریواچش کردم یادش بخیر.