[Closed]
دوست نداشتم هیچ وقت همچین توییتی بزنم ولی خب مثل اینکه بیشتر از این نمیشد بمونم
این مدت که بودم دوستای خوبی پیدا کردم ولی مثل اینکه دیگه قرار نیست اون جو خوب بینمون بمونه
همه به نحوی باهم دیگه مشکل دارن و باعث میشه بقیه حس خوبی به فندوم نداشته باشن..
اگه بخوام سافتش کنم:
یه روز بنگ چان میشینه روی زانوهاش و به بچش میگه
“بیییییگ هااااگ”
و یه بچهی کوچولو که تازه راه رفتن یاد گرفته ذوق زده میخنده دندونای تازه در اومدش رو نشون میده و تاتی تاتی کنان از جاش بلند میشه و میره تو بغلش و دستاشو دور گردنش حلقه میکنه