نمیدونم کیا تجربش کردن ولی در سفر بازگشت از ایران بعد از مهاجرت یه غمی هست که خیلی عجیبه، اصلا اینجوری نیست که بری بیای دلت باز بشه
غم عالم میریزه تو دلت
تو فرودگاه از گیت خروج که میخوای رد شی باید خانوادت رو بذاری پشت گیت و خودت تنها رد شی. همیشه کلی آدم اونجا دارن گریه میکنن. دلم میخواد بغلشون کنم باهم گریه کنیم. همش اینجوریام که بمیرم برای هممون.
معمولا موقع برگشتمون به فرانسه که میشه، انقدر استرس تاخیر و کنسلی و به پرواز بعدی نرسیدن رو میکشیم که اثر همه ناراحتیا و دلتنگیای روزای آخر رو خنثی میکنه. بیشتر میگم کاش زودتر بریم دیگه.
از شمال تهران فیلم زیاد پخش میشه، کاش یه فیلم هم از شبهای اطراف ترمینال جنوب و غرب پخش بشه تا ببینید تهران بیشتر کابوسه تا حسرت کافههای فرمانیه و تولد تولههای رانتی.
بابام امشب استوری آبجومو لایک کرد.
خدا سر شاهده مجرد بودم سر همین استوری آق(عاق) والدین میشدم.
ولی خب الان باکی نیست چون صاحب جدید دارم.
متاسفم برای تجربه بدم.
یه آشنایی رفته شانگهای چین. بهش ادرس یه پاساژ رو دادم که فیلم انالوگ داره. عکسهاش رو که فرستاد، ماتم برد. چه قدر زندگی نرمال از ما دوره. من میرم ناصرخسرو که شاید یه فیلم تاریخ کمتر از ۲۰۱۰ گیرم بیاد بتونم با ترسولرز پروژهام رو عکاسی کنم. به قول علی حاتمی دنیامون شده آخرت یزید.