هیچگاه بزرگسالی را چنین وحشتناک نمیدانستم...
برای اندکی شادی به اندازه دریاها گریستن،
برای ذرهای امید زندگی را زیر و رو کردن و برای عشق از تمام خود گذشتن...
ترس از آیندهای که نیامده
فرار از کنونی که درست نمیشود و
گذشتهای که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند :)
دیشب عروسی بودیم
شام آوردن زرشکپلو با مرغ بودو ماست موسیرو نوشابه...
غذا واقعا خوبو خوشمزه بود
یکی از اقوام بعد اینکه غذای خودشو پسر ۱ سالهشو تا آخرین دونه برنج خورد برگشت گفت "اگه میدونستم قراره شامشون مرغ باشه اونم به این بدمزگی قدم تو مجلسشون نمیذاشتم...!
🔪 به شکمت بخوره زن