داشت پشت سر من و دوستم غیبت میکرد و هرچی لیاقت خودش و خانوادش بود رو داشت بار ما میکرد، یه سری فحش های خیلی رکیک، میگفت من نمیخواستم تمیز کنم ولی اینا منو مجبور کردن تمیز کنم، و چون صرفا ما "راه پله" تمیز کرده بودیم، میگفت باید برن مدرک شون رو بذارن دم کوزه و حمال شن :)))
ما ۴ تا دانشجوی سال اخر پزشکی ایم که توی یک ساختمون تو واحد های مختلف زندگی میکنیم، طبیعتا وقتی راه پله کثیف میشه آدمای نرمال با هم تقسیم کار میکنن هر کسی جلوی در خودشو تمیز میکنه یا میگن یه نظافتچی بیاد تمیزش کنه
ولی متاسفانه اینجا فقط من و یکی دیگه اهمیت میدادیم به این قضیه (۱)
تمیز کنم،
تقریبا ۵ ساعت گذشت از داستان، من داشتم میرفتم بیرون که توی راه پله صدای داد شنیدم، همسایه بالایی داشت توی خونش تلفنی صحبت میکرد و منم چون اسم خودم رو شنیدم کنجکاو شدم ببینم منو میگه یا فرد دیگه ای رو، و از شانس گندش هر چی داشت میگفت رو شنیدم :)))
(۴)
بعضی اتندای پزشکی هروقت بیرون تو خیابون میبینیشون یه جوری شبیه سلبریتی ها خودشونو میگیرن، انگار نه انگار تا همین دیروز تو درمانگاه آموزشی و سرکلاس داشتیم با هم شوخی دستی میکردیم، نامرد چطور تونستی اون همه لحظات خوبمونو با هم فراموش کنی😔