من سال 88 بعد از اینکه مطمئن شدم اداره اطلاعات کرج پرونده منو از ازاطلاعات سپاه گرفته , رفتم خونه و دستگیر شدم .
توضیح اینکه سال 85 که دو الف بودم , فرق اطلاعات و اطلاعات سپاه رو درک کرده بودم و روسای ادارات اطلاعات شهرستان ها هم سال 88 اکثرا ضد احمدی نژاد بودند . /1
عین همین داستان ! یعنی همین داستان فرح پالون هست !
عضو حزب توده که در همه تظاهرات توده در پاریس شرکت میکرده و یهو میشه ملکه(زیرخواب) ممرضا پالون ! بدون لکنت و بدون تعلل !
جنوب فقط جنوب لبنان!
جنوب ایران جزو وطن نیست که برایش یقه جر بدن! وطن فقط تهران و حومه!
۸ سال جنوب ایران زیر آتش صدام بود و ککشان نگزید تا وقتی تهران رو زدند. الان هم انگار نه انگار مردم جنوب شبانهروز تن و بدنشون میلرزه.
#وطنپرستان_پارهوقت به کما رفتند و زبانشان در ماتحت!
ابلاغیه آمده که به اتهام «تبلیغ علیه نظام» باید در جلسه رسیدگی دادگاه انقلاب، به ریاست قاضی افشاری به تاریخ ۲۶ مرداد حاضر شوم.
تاکید کردهاند که انتشار ابلاغیه، جرم است! :)
آیا میدانستید روح الله زم هم تا زمانی که نفسش تموم نشد و مرده از طناب نیومد پایین و مرگش تایید نشد بهش میگفتن پروژه و مهره خود حکومت، اما کی بهش میگفت پروژه!؟
@MotiGoonei یادتون نره , از فرشته علیزاده حتی عکس درست هم نداریم .
مادرش دق کرد و خانواده جرات رسانه ای کردن موضوع رو نداشتند .
https://t.co/PnxLq1Of1h
«من که میدونم زنده نیست... ولی حداقل استخونشو میخوام... از مادرای شهدای جنگ میخوام صدای منو بشنون... منم یه مادرم... اونا حداقل یه پلاکشو میارن...»
اینها جملات مادر سعید زینالی است. سعید در ۱۸ تیر ۷۸ و در جریان حمله به کوی دانشگاه، توسط ج.ا ناپدیدسازی قهری شد.
امروز تولد کارون حاجی زاده است. کودکی که همراه پدرش، حمید حاجیزاده با ۱۶ ضربه چاقو توسط عوامل وزارت اطلاعات ج.ا در جریان قتلهای زنجیرهای کشته شد.
اگر ج.ا او را مثله نکرده بود، امروز ۳۷ سالگیاش را جشن میگرفت.
چه تقارن غریبی است!
دیدی که دنیا دار مکافات است دیکتاتور؟!
سال پیش، حدودا همین ساعتها ما را از سوله قرچک خارج کردند و گفتند آزادمان میکنند...
مرا از جمع به یک انفرادی دیگر در همان سوله انتقال داده بودند. سه شب بود نخوابیده بودم و چیزی هم نخورده بودم. یک کانال کولر باز بالای سرم بود که از داخلش حشرههای ریز میآمد. گمانم ساس بود. پتوی سربازی را کشیده بودم روی سرم. زندانبانی به نام «اکرم خانم» آمد و صدایم کرد. ظهر آن روز «سیدها» آمده بودند و اجازه دادند که از آن سلول دوازده متری که ۱۵ نفر زن هراسان و جنگ زده درونش بودند خارج شویم و کمی آفتاب ببینیم.
پاهایم انقدر که به در کوبیده بودیم تاول زده بود. هنوز گوشهایم سوت میکشید.
برایم ژلوفن آوردند. از شدت درد سرگیجه داشتم.
زیر پتو به اتفاقات این شبانه روز فکر میکردم که صدایمان کردند.
خدا خدا میکردم که *دنیا را هم بیاورند. به دروغ گفتند میخواهند آزادمان کنند اما بعید میدانستم.
دو سه نفری سوار یک هایلوکس شدیم.
سیدی که راننده بود به نظر مضطرب میآمد. با لحنی پرتحکم گفت که سرمان را به صندلی جلویی فشار دهیم و جایی را نبینیم و با هم حرف نزنیم. دنیا هم آمد و کنار من نشست. دست یکدیگر را محکم فشردیم و کمی پچ پچ کردیم.
سید راننده گفت که آرام و ساکت باشیم.
به نظر میآمد که مسیری مشخص را دائم دور میزند تا مبادا ما چیزی دستگیرمان شود. دستم تیر میکشید و دردش به جانم میزد. بالاخره ماشین توقف کرد. یکی یکی پیادهمان کردند. اما من ماندم. انتظار این را داشتم که همانجا خلاصمان کنند. در جلویی باز شد و مردی دیگر سوار ماشین شد.
میخواستند مرا بترسانند. چندبار دیگر همان مسیر را دور زدند و سید تازه وارد که صدایش مسن بود، آرام و شمرده، طوری که انگار دارد از وضعیت هوا صحبت میکند گفت: میدونی که میتونستیم همینجا به صفتون کنیم و حکمتونو اجرا کنیم؟!
زورم را جمع کردم که خشمگین نشوم یا بغضم نشکند: بله. میدونم!
بلند و تحقیرآمیز گفت: سرتو نیار بالا! چادرتو بنداز رو صورتت.
بعد پیادهام کردند و سید راننده گفت: تحویل شما حاج آقا!
در ورودی شبیه در اورژانس یا بیمارستان بود. «حاج آقا» گفت خط قرمز را دنبال کنم و پشتش بیایم.
گفت چادر را از صورتم بردارم. در فولادی سلول انفرادی را باز کرد و من آرزو کردم که ای کاش در بمباران میمردم...
آنجا «خانه امن» بود و ما رسما ناپدید شده بودیم...
*دنیا حسینی، زندانی سیاسی، که درحال گذراندن دوران حبس است.
خبرها حاکی از آن است که احکام سنگینی علیه دانشجویان دانشگاه تهران و ع.پ تهران با موضوعیت ۱۸ و ۱۹ دی صادر شده.
در برخی موارد حتی شاکی خصوصی با ادعای «برخورد فیزیکی» از سوی بسیج دانشگاه وجود دارد که پرونده را سنگینتر کنند.
سرکوب دی ماه ادامه دارد...
«تنها اصل همواره درست در یک حکومت توتالیتر این است که هراندازه موجودیت یک نهاد دولتی آشکارتر و حضورش بارزتر باشد، قدرتش به مراتب کمتر است»
- هانا آرنت (ریشههای توتالیتاریسم)
#DigitalBlackOutIran
هیچوقت فراموش نمیکنم که بعد از بمباران اوین، در میان زندانیان زن ۲۰۹، زنی مبتلا به سرطان بود که تازه شیمی درمانیاش تمام شده بود و بخش عمدهای از دستگاه گوارشیاش را برداشته بودند و هنوز جای بخیهها واضح بود و نمیتوانست چیزی جز آب بخورد.
هر روز التماس میکرد و در انفرادی فریاد میزد که درد امانش را بریده و باید تحت نظر متخصص باشد وگرنه میمیرد.
اعتصاب غذا کرد و حالش وخیم شد. ولی باز هم اعتنایی نکردند و برایش سرم زدند...
حتی بعد از خانه امن، به قرچک منتقل شد...
فراموش نمیکنم که بمب اسرائیل ما را نکشت اما آنها صدبار ما را کشتند...
@jm_pensylvaniii@MotiGoonei من نه سیم کارت سفیدم. و نه رانتی و نه پرو و اتفاقا دهها بمب و موشک در چند صد متری خانه ام منفجر شد .
گوه مرا نخور ! باز جنگ میشود و صدای انثال مرا خفه میکنید , چون میدانید خیلی خیلی بیشتر شماییم !
این حساب متعلقه به جانفدای میهن جاویدنام رضا رحمتی از یزد عزیز.
همسری عزیز برای من، پدری مهربان برای پسرکم، و فرزندی دلسوز برای مادر داغدارش.
شب 18 دی به همراه برادر کوچکترش در آریاشهر تهران به دست قصابان شیعه کشته و پیکرش دو هفته بعد تحویل شد.
این حساب دیگر آپدیت نخواهد شد.
@indigoosky اسم مرحوم جاویدنام مهندس سعید آریان برادر بزرگتر منم که ۱۸ دی در اراک کشته شد جایی گفته نشد.ولی درد فقط گفته شدن یا نگفتن اسامی نبست،درد آن ستم و جفا رفته به خانواده ها هست،