وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا��اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دارم به گا میرم
«چقدر بنویسم؟ بس است. دلم تنگ است و همه این سالها و قرنها و آدمهای رفته و ساختمانهای به جا مانده و درختها و تابلوها و قدمت، به جای اینکه بُعد روشنی به من بدهند تا درد رفتن او را بیشتر تحمل کنم، ترس و وحشت ماندن و آگاه ماندن به رفتن او در سالهای آینده را زیادتر می��کنند.»
“ما فلکزدهها در ماتحت دنیا واقعیم. لذت دنیا و امنیت را نبردهایم. نه در دورهی افتخار بودهایم، نه در عصر مدنیت و تربیت و عدالت. در دورهی هرج و مرج واقع شدهایم. دلیران میمیرند و حاصل به ترسوها میرسد که زندهاند.”
- ندبه/ بهرام بیضایی
بله حتما امیدی هست، متاسفانه..
اصلا چون این امید هست ادم فکر میکنه که چرا نه!چون این امید هست بصورت بالقوه…
اگر ما هممون هیچی نمیدونستیم این میتونست عادی باشه و فکر کنیم همینه
ولی میدونیم میتونه بهتر از این باشه، خیلی بهتر از این باشه، میتونه اصلا یک چیز دیگه ای باشه، یک شکوفایی