@mmdmosadegh ۱۸ ۱۹ سالم بود داشتم تو پارک پیاده روی میکردم،یه موتوری از روبه روم میومد دقیقا مثل همین فرمونشو گرفت روم،تقریبا خودمو پرت کردم اونور
اونم هر هر خندید رفت
بهنظرم به این کانسپت «مردن» بیتوجهی میشه. فککن یکی تا دیروز بوده، باهاش حرف میزدی، میخندیدی چمدونم فلان. اما یهو دیگه نیست. هر طرفو نگاه میکنی نیست. عجیبه دیگه!
هزار بار آدمای مختلف اومدن خونمون و هزار نفر پرسیدن که کدوم واحدین
ولی من هر بار سوار آسانسور میشم یاد روزی میوفتم که اورژانس اومده بود خونه و من انقد ترسیده بودم که حتی یادم نبود خونمون طبقه چندمه! :)