بعد مدتها اومدم این اکانتم رو چک کنم. یکم بالا پایین کردم صفحهم رو. یه لحظه به خودم اومدم دیدم تو این چند ماهی که نبودم، چقدر همه چیز عوض شده. چقدر من عوض شدم. دیدم به زندگی و مسائل، مدل حرف زدنم حتی، دغدغههام و…
دیگه اون ورژنی از خودم که اینجا مینوشت رو نمیشناسم!
دوست پسرم رفته فروشگاه ایرانی. به همه تبریک گفته. بهش تعارف زدن از همه چیز امتحان کنه. یه خروار خرید کرده. آخرش هم ازش پرسیدن چطور شده که انقدر با چیزهای ایرانی حال میکنی؟ گفته چون دوست دخترم ایرانیه!🫠 الانم داره دنبال معلم میگرده بهش فارسی یاد بده! 🥲❤️ نازی:*
دیروز صبح که از خواب بیدار شدم، خونه رو برق انداختم، کیک پختم، کلی به خودم رسیدم و منتظرش موندم بیاد دنبالم بریم دیت و در تمام اون مدت داشتم فکر میکردم امشب اگه حمله بشه واقعا میشه یکی از بهترین شبها�� زندگیم. دلم میخواست همه جوره براش آماده باشم… خوشحالم.
بدجوری دلم براش لرزیده. بالاخره احساس میکنم کسی رو پیدا کردم که لیاقت ع��قم و قلبم رو داره. از قلب کوچولوم که میون دستهاش میذارم، میتونه به خوبی مراقبت کنه…
@douhdamdam ببین راستش من اولش فقط میخواستم تجربه کنم. اصلا فکر نمیکردم میتونه انقدر خوب باشه و الان دارم جدی در نظر میگیرمش… دیگه حالا س��نوشت چی باشه و چی بشه رو کسی نمیدونه ولی دوست ندارم امتحان نکرده، پا پس بکشم…
به محض این که نشستیم تو ماشین، یه آهنگی گذاشت و شروع کرد بوسیدنم… آخر شب همون آهنگه رو برام فرستاد و بهم گفت که باهاش یاد تو میفتم چون تو “فرشته” منی. از اون موقع تا حالا آهنگه رو هزار بار گوش دادم!
J.
@nanatheblondie هر کاری که برای سرماخوردگی خوبه رو پشت سر هم انجام بده هی. من یه جوری حمله میکنم بهش که سریع خوب شه. آب جوش لیمو عسل، جوشونده، آب گرم، شستشوی سینوس با آب نمک خیلی رقیق…
بدنم از دیشب بوی عطر آقاهه رو میده. هی دلم میخواد تنم رو نفس بکشم. باورم نمیشه با آدمی که انقدر از خودم بزرگتره، اینجوری بهم خوش گذشته و خوشم اومده!👀
در همین ��د بهتون بگم که سه ساعت و نیمه هنوز تو این یه تیکه جمعیت هست. هر چقدر میری، تموم نمیشن. باورم نمیشه. اون همه مسیر رو با مترو برگشتم اومدم خونه، هنوز جمعیت رو نزدیک خونه میدیدی. یعنی حتی وقتی برگشتم هم هنوز بین جمعیت بودم! باورم نمیشه.
من از الان اشکهام جاری شدن و دلم میخواد تک تکتون رو امروز بغل کنم. تو دایره لغاتم تا الان وطن و هموطن اینجوری معنی نشده بود. درکش نکرده بودم. دوستتون دارم. امیدوارم به زودی برگردیم خونه برای جشن آزادی.
#Iran
پدربزرگم چند سال سرطان داشت. رابطه خیلی نزدیکی داشتیم. هر روز بعد از مدرسه میرفتم پیشش. وقتی فوت کرد، تشییع جنازهش نرفتم. اشک نریختم. چهلمش که شد، رفتم خونهش. تازه فهمیدم بین اون همه آدم، خودش دیگه واقعا نیست. تازه اشکم دراومد. الان هم همینم. مغزم داره از انکار درمیاد…
من اگر در سالیان بسیار دور متولد میشدم، قطعا جزو اقلیتی بودم که تحت هر شرایطی از جنگ طبیعت برای بقا، زنده بیرون میان! دارم زیر فشار له میشم ولی شاید این سوپر پاورمه و به هر حال بابت ��اشتنش خوشحالم!