۸سالم بود دستم تو کلاس فوتسال شکست. اون لحظه با اینکه خیلی درد داشتم گریه نکردم فقط منتظر بودم برسم بیمارستان.وقتی میخواستن گچ بگیرن قشنگ یادمه از ترس اینکه نکنه گچ گرفتن درد داشته باشه زدم زیر گریه.گچ گرفتنه ذره ای هم درد نداشت ولی خب “ترس از رنج از خود رنج بدتر بود”
معیار علاقهمندی افرادِ توی خونه ما به خانواده اینطوریه که باید تو هال بشینی
یعنی شما اگه تو هال بشینی هیچکاری نکنی حرفی نزنی در و دیوار رو نگاه کنی ولی در اغوش خانواده باشی یعنی فرزندِ گل. اما اگه مدام تو اتاقت باشی میشی فرزندِ نا خلف.
دیشب دیدم یه اکیپ دختر پسر تینجیر باشلوارک و لباسای ازاد توخیابون اسکیت سواری میکردن قلبم فشرده شد وقتی یادم افتاد چقدر مربیم اصرار کرد ادامه بدم و مستعدم ولی چون کلاسامون از یه تایمی به بعد مختلط شد منو اووردن بیرون. دلم به حال زندگی نزیستهخودم که لیاقتش رو داشتم خیلی سوخت.