بعد مدتها توییتر رو نصب کردم که بنویسم:
پذیرش تموم شدن، رفتن و باقی گذاشتن خاطرات خوب دوستیهای گذشته هزار بار ارجحه به سردی تدریجی، به بیحرمت شدن. صد حیف که ما فقط میتونیم تکههای کوچکی از آدمهای مورد علاقهمون رو برداریم و تکههایی(مثل چند درخت سرو) در عوض به یادگار بذاریم.
ترسی که از ازل همیشه همراه من بوده و حالا هم به من این فرصت رو نداد که بگم در لحظاتی، چه تخمهای امیدواریای رو در دلم کاشتید و چه عوالمی رو کنارتان سِیر کردهام.
حالا میفهمم رضا یزدانی چرا این قسمت رو هربار اینقدر با غم میخونه که
رفتن همیشه اختیاری نیست، آدم یه جاهایی رو مجبوره