تو اوج دلهره، با ترس وارد اتاق میشی و انتظار داری هر لحظه یه جهنم جدید جلوت سبز بشه.
اما فقط یه رادیوی قدیمی از سقف آویزون شده. چند ثانیه بعد، نتهای پیانو تو رو پرت میکنن به جایی فراتر از ترس.
دلم نمیخواد این اتاق رو ترک کنم.
واسه همین لحظات که گیم برام بیشتر از یه سرگرمیه.✨
کربلاشو یکی دیگه رفته، آنفولانزاشو ما میگیریم.
بر قبر پدر همتون.
۲ سری رفتم زیر سرم؛ یه بار درمانگاه یه بارم بیمارستان. انگار نه انگار.
دکتره گفت اینایی که از کربلا اومدن اوردن ویروسشو.
به نظرم پذیرش مرگ مثل پذیرش سرماخوردگیه. قبل از اتفاق افتادنش نمیخوای باورش کنی ولی یه روز از خواب پامیشی و میبینی ته گلوت یه جوریه، بدنت ضعف داره و هیچ چیز مثل شب قبل نیست. تسلیم میشی و دیگه مقاومتی نمیکنی با آسودگی میذاری ویروس کار خودشو انجام بده...