پیمان معادی تو سریال افعی تهران میگفت :
«یه سری اتفاقا در طول روز برام میوفته که به نظر خیلی کم اهمیتن ولی خیلی آزارم میدن ،
مدام جلو چشمم ان ،
مرتب تکرار میشن »
منم همینطور آرمان بیانی منم همینطور…
از محبت های کوچیک خوشم میاد،
نوازش کردن پوست دست،
گرفتن بازو تو شلوغی،
نگاه های اطمینان بخش،
مرتب کردن لباس های تو تن،
بازی با انگشتا،
ارتباط های چشمی،
دلایل کوچیک برای زنده موندن.
یاد دیالوگ بهرام رادان تو فیلم بارکد افتادم که میگفت :
« آدما بدون غذا بیست روز دووم میارن،
بدون آب دو روز،
بدون اکسیژن چند دقیقه،
اما بدون امید لحظهای دووم نمیارن.
کسی که امید به زندگی رو به آدم میده
بیشترین لطف رو در حقش کرده.»
صابر جانم،
منم همینطور «منم دیگه حالیم شده کلا با منطق سرو کار دارم قاطی کردم فقط منطقی فکر میکنم؛ تا دلت بخواد تو خودمم..
با خودم حرف میزنم..
غذا میخورم..
پامیشم ،راه میرم..
کم حرف شدم، چه برسه به عربده؟»
به تکتک رفتارا فکر میکنم، به جزئیترین نگاهها به لحنها و حرفها، به خصوصیات آدمها، حواسم به همهچیز هست و بدترین قسمت زندگی همینه: "خیلی فکر کردن"
هر کس باید بتواند به جایی پناه آورد، چون مواردی پیش میآید که حتماً لازم است انسان بتواند به یکجا، به هر کجا که باشد برود.
جنایت و مکافات؛ فئودور داستایوفسکی.