یادمه که خوش میگذشت
یادمه تک تک روزا و ساعتارو
یه خاطره هایی که انگار از اعماق فیلم و داستان در اومدن
من تجربشون کردم
من خوشحالم که تجربشون کردم
و همیشه یه گوشه از قلبم برای اون خاطره ها و روزا میتپه
اللن یادم افتاد بچه که بودم
همین که از خواب بیدار میدم با ملافه برای خودم تو خونه چادر میزدم و کل روز مثلا تو چادرم زنذگی میکردم
علاقه ی شدیدم به کمپ از همون موقع مباد گویا
هر چند خیلی سرکوب شده