کم کم دارم شبیه دابی میشم.
کوچیک ترین استرسی بهم وارد بشه کصخلم درمیره ممکنه اباژورو بردارم بزنم توی سرم یا اینکه برم یه گوشه سرمو هی بکوبم توی دیوار.
چند وقت پیش رئیسم داشت تو یه جلسهای میگفت، آره ما نگین رو برای این مسئول فلان بخش کردیم چون هوش اجتماعی بالایی داره…
حقیقتا اگه برمیگشتم به ۲۱ سالگی گوشهگیر و درونگرام و اینو براش تعریف میکردم از تعجب سکته میکرد.
خلاصه که جالب بود
ما نسلی بودیم که تو بچگی هلیکوپتر یا هواپیما میدیدیم براشون دست تکون میدادیم، فکر میکردیم مارو میبینن و با لبخند اونام بهمون دست تکون میدن
الان از هر جنبندهای، هر صدایی توی آسمون میترسم. وقتی صدا میاد، حتی نمیخوام سرمو ببرم بالا ببینم چیه
فقط دلم میخواد به حال جوونیمون ضجه بزنم
آخر کتاب چهارم هریپاتر، تو شام جشن آخر سال، دامبلدور از سدریک دیگوری یاد میکنه و میگه: باید بدونین چطوری مرد: ولدرمورت کشتش. مرگش تصادف یا سهلانگاری نبود… بعد میگه: هر وقت بین انجام کار درست یا راحت تردید داشتین، به اون آدمی فکر کنین که خوب بود، مهربان بود و شجاع ۱/