«جای شگفتی نیست که گَه گُداری اشعار من غمگیناند و خودم غمگینتر از آنان. خیل خوانندگان من دیریست راهی آنسوی مرز زندگی شدهاند.
و شما دوستان اَندکشمار که برایم ماندهاید، هر روز بیش از پیش دوستتان دارم.»
«همهی آنچه دوست داشتهای، مرا گفتند، مرده است.
و مرا یارایِ وصفِ آن نیست،
اما چیزی در زمان
برای همیشه از دست رفته است.
اینک چهرههایی
که دیگر هرگز در خیالم نقش نخواهند بست.»
«رنج هست؛ میزید
انسان، آینهوار اُنس میگیرد به آلامِ فرسایندهاش.
ساعتی پس از تاریکی
آن مرد، گِرد میآورد در قلبش
تکه پارههای اندوهبارِ روزش را
و عرقریزان همچون مسلولی بیرمق
به اتاق تاریک و تنهای خود میخزد.»
بنده کارهای احمقانهی زیادی در سراسر زندگانی انجام دادهام، اما پستترین و رذیلانهترینشان نوشتن نامه و شعر بود. بار این گناه تا به آخرین لحظهی زندگی با من خواهد ماند.
«خالی بودنِ انسان، شبیه هیچ چیز نیست:
نه شبیه کُتی خالی
نه شبیه کیسهای خالی (چیزهایی که وقتی خالیاند برخلاف انسان خالی، سرپا نمیایستند) خالی بودن انسان، بیشتر به پُری میماند، به پُری پاکتی پر از باد تهی از هر چیز
حجمی خالی یا خلائی آکنده از خیال بودن.»