از پادگان مرخصی گرفته صبح اومده دنبالم، 3ساعته رسیدیم شمال کنار دریا قدم زدیم و لیلی بستنی خوردیم، دوباره سوار شدیم سریع تا قبل از یهطرفه شدن افتادیم تو چالوس، هزارچم وایسادیم واسه ناهار، باز 4ساعت تا تهران، قبل تاریکی رسوندم دم در خونه.
دفنیشنِ “right person” توی ذهن من، تویی🤍
امشب پیدات میکنم و میکشمت. بیدار میمونم تا دوباره پیدات شه. بالاخره یه گوشه گیرت میارم تا بکشمت. نمیذارم مثل دیشب بی خوابم کنی. نمیذارم تمام بدنمو نیش بزنی و دم گوشم وز وز کنی. امشب یه جوری میکشمت که آرزو کنی هیچوقت زاییده نمیشدی تخم سگ.
«گفت و گوی من با پشه ای در اتاق.»
کی با یه جمله مثل من، می تونه آرومت کنه
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه…
دل گیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر می کنی، حس می کنم از راه دور…
آخر یه شب این گریه ها، سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره…
«تقدیر-شادمهر»
خودمم نخوام برم خودش پاهامو برمیداره میبره کفشم
من فقط یه کالبد یه نعشم
یه کالبد یه نعشم
بسمه دیگه هرچی بیخود و تنها و پابرهنه گشتم
بسمه دیگه هرچی بیخود و تنها و هرچی پابرهنه گشتم…
دیگه نمیتونم به این بغضه بگم نشکن
نه دیگه نمیتونم به این بغضه بگم نشکن…
بزرگسالی در اصل اینه که هر روز از خواب بیدار شی و با اینکه هیچ ایده ای نداری که داری چه گوهی با زندگیت میخوری، وانمود کنی کاملا میدونی داری چیکار میکنی و همه چیز تحت کنترله.