روزی که داشتم میرفتم خونه علی، مامانم از آقای راننده موتور خواهش کرد با احتیاط برونه. آقای راننده موتور با احتیاط نروند. اصلاً با احتیاط نروند. اونجایی که بعد چهل دقیقه گرگمبههوا با عزرائیل، اتوبان رو میخواست خلاف بره برگشت طرفم گفت: «اینو واسه مامانت تعریف نکن.»
@Im_Hazin مرجان ساتراپی یه کتاب کامل جمع میکنه با کلی آرتیست و ژورنالیست دیگه درمورد زن، زندگی، آزادی. این از اون کتابه. تو دست داری حسینجان و دسترسی به گوگل. ازش استفاده کن.
اما هم روز های رنگی یادمه هم روز های سیاه. بعضی وقت ها یاد لحظه های خوب بهم حمله میکنن، بعضی وقت ها حس لحظه های دردناک. منم همینطوری میرم و میام. تو یه صفحه ی پینگ پونگ تکون میخورم. حتی نمیدونم دلم میخواد اینور زمین پرت شم پایین یا اونور؛ و راستش این دردناک ترش میکنه.
سه ساعت اول تحصیلم باید بزنم توی سر خودم و لپتاپم و وپنم و اینترنت تا برسم به مرحله صفر. صفرِ صفر. حیف عمری که میریزم پای وصل شدن به اینترنت آزاد. حیف زمانی که میریزم تو سطل زباله.
#تیپاکس
دختری افغان یک هفته پیش از جنگ هزینه خرید تلسکوپ رو با دردسر و فروش طلا و الخ تهیه و به حساب من واریز کرد. همون روز تلسکوپ رو اینترنتی گرفتم. فروشگاه آسمان شب یک فیلتر مایلار هم کادو روی تلسکوپ گذاشت و ارسال کرد.
تلسکوپ روز پنجشنبه، ۷ اسفند، به دستم رسید. ۱/۵