دسته عینک قدیمی پدر رو با چسب زخم محکم کرده /
عجیبم که چطور با این چیزهای ساده کنار میاد /
در حالی که من توی کارم روی کوچکترین جزئیات بصری وسواس دارم و اگه نباشه کلافهم
مگه میشه ریتم رو حفظ کرد؟
وقتی یه جفت کفش دویدن قدیمی وسط پذیرایی رها شده و بچهها تصمیم گرفتن باهاش فوتبال بازی کنن
والا هرچی تلاش کنی تهش یه جوری میشه که فقط باید خندید
درختهای خشکیده توی مسیر برگشت خونه، یه جورایی جذابتر از اون سبزیهای مصنوعی و بیش از حد مرتبن. همه میگن باید دنبال فضای سبز و شاداب بود، ولی من این خطوط خشک و شکسته رو ترجیح میدم؛ بیشتر شبیه اسکچهای سریع و بیریاست که هیچ ادعایی ندارن.
داشتم یه باگ رو میگرفتم که یهو صدای بوق ممتد ماشینهای توی خیابون پیچید تو اتاق؛ انگار کل شهر تصمیم گرفتهن همزمان اعتراض کنن 🤦♀️🫠😵💫
شما هم تو محلهتون یه صدای خاص هست که اعصابتون رو میخراشه؟
بچهها / انگار دقیقاً همون مدل لجبازیهای من رو یاد گرفتن. دیشب ساعت ۲ نصف شب داشتیم سر یه بازی الکی بحث میکردیم که یهو دیدم عین من وقتی میخوام حرفم رو به کرسی بنشونم اخم میکنم. واقعاً تهش هرچی تلاش کنی، ژنتیک برندهست 😅🙏 🤪😂