10 شهریور، آیسییو جنرال.
چشماشو بسته بود، بهش گفتم مامان من برم؟چشاشو فشار داد رو هم، یعنی برو.
پیشونیشو بوسیدم گفتم فردا ظهر میام، سرشو تکون داد که یعنی باشه...
از در آیسییو که رفتم بیرون برگشتم نگاش کردم و آخرین بار بود.
دو روز بعد تو غسالخونه سرمو گذاشتم رو سرش...
تو قسمت هری پاتر، یه جا اون دختره - هرماینی - میره تمام خاطراتش رو از ذهن مامان باباش پاک میکنه، خودشو از توی عکسا حذف میکنه تا اگه مرد مامان باباش عذاب نکشن.
من با تمام وجودم به اون طلسم نیاز دارم.
نیاز دارم از اول وجود نداشته باشم.
کجا بگم علی اکبر جهانگیری، رئیس اداره ساختمان بانک ملت اصفهان از سرکوبگران و شلیک کننده های 18 و 19 دی بوده که پیگیری کنن؟
و صراحتا اعلام کرده اسلحه کمری داره و از آسیب جانی به مردم لذت میبره!
عین جملهای که گفته: "با باتوم که میزنی تو سرشون و دردشون میاد جیغ میزنن خیلی حال میده"
سخت و کم و بی کیفیت میخوابم
بیدار میشم جنازهام رو کشون کشون میبرم سر کار
به جون کندن کار میکنم، حرف میزنم، میخندم...
میام خونه مثل جسد میافتم یه گوشه
گوشی تو دستم اشک میریزم
انگار دوباره مامانم رفته، هر روز انگار خبر دادن عزیزم مرده
دارم از هم میپاشم
نزارین دکتر واسه معده درد شدید و تهوع آمپول اندانسترون بنویسه.
تاری دید و از دست دادن موقت بینایی عارضه اصلی این داروعه!
بعد از دو بار شاشیدن و گذاشتن فونت گوشی رو بزرگترین حالت هنوز درست نمیبینم.
واسه من فقط یک ساعت بود ولی ریدم از ترس، بمیرم واسه اونا که خامنه ای چشماشونو گرفت