فوری‼️
وزیر دفاع اسرائیل:
اسرائیل حمله پیشگیرانهای علیه جمهوری اسلامی انجام داد - وزیر دفاع اسرائیل کاتز وضعیت اضطراری ویژه و فوری را در تمام مناطق کشور اعلام کرد*
دولت اسرائیل حمله پیشگیرانهای را علیه جمهوری اسلامی انجام داد *تا تهدیدات علیه کشور اسرائیل را از بین ببرد.*
در نتیجه، حمله موشکی و پهپادی علیه اسرائیل و جمعیت غیرنظامی آن در آینده نزدیک پیشبینی میشود.
بنابراین، و طبق اختیارات خود تحت قانون دفاع مدنی، وزیر دفاع اسرائیل کاتز اکنون دستور ویژهای را امضا کرده است که طبق آن وضعیت اضطراری ویژه در جبهه داخلی در سراسر قلمرو دولت اسرائیل اعمال خواهد شد.
شما باید از دستورالعملهای فرماندهی جبهه داخلی و مقامات پیروی کنید و در مناطق حفاظتشده بمانید.
هممیهنان عزیزم،
در روزهای اخیر، چند گروه تجزیهطلب -که در کارنامه بعضی از آنها همکاری با خمینی و صدام، هر دو به چشم میخورد- ادعاهایی موهوم و سخیف را درباره تمامیت ارضی و یگانگی ملی ایران مطرح کردهاند. چنانکه بارها تأکید کردهام، حفظ و دفاع از تمامیت ارضی ایران، اصلی خدشهناپذیر است. ما بر سر یکپارچگی و تمامیت ارضی ایران نه با کسی مذاکره میکنیم و نه ذرهای از آن کوتاه میآییم.
چنین ادعاهایی تنها به جمهوری اسلامی، بزرگترین دشمن ملت ایران و تمامیت ارضی کشور، بهانه میدهد تا خود را به دروغ مدافع این اصل معرفی کند؛ حال آنکه این رژیم از نخستین روز روی کار آمدنش، عامل اصلی انواع تبعیض و تفرقه در ایران بوده است.
تمامیت ارضی ایران خط قرمز ملت بزرگ و متحد ماست. هر فرد یا گروهی که از این خط قرمز عبور کند، یا با عبورکنندگان از آن همکاری کند، با پاسخ قاطع ملت آگاه ایران روبهرو خواهد شد.
در روزها و هفتههای پیش رو، همزمان با درهمشکستن کامل جمهوری اسلامی و بیرون راندن این رژیم از کشور، در دفاع از یکپارچگی ملی و تمامیت ارضی ایران نیز هوشیارتر، استوارتر و کوشاتر از همیشه خواهیم بود. با پایبندی به این اصل بنیادین، میتوان انتظار داشت که ارتش ایران نیز به وظیفهی ملی-میهنی خود عمل کند، در کنار ملت بایستد و از ایران در برابر جمهوری اسلامی و تجزیهطلبان دفاع کند.
تنها در یک ایرانِ یکپارچه و دموکراتیک، در سایهی حاکمیت قانون است که آزادیهای فردی و حقوق برابر همه شهروندان، فارغ از باور، مذهب، زبان یا قومیت، تضمین میشود.
پاینده ایران،
رضا پهلوی
هممیهنان گرامی،
ایران در آستانه تحولی بزرگ و تاریخی قرار دارد و عامل تعیینکننده آن همچنان اراده و کنش آگاهانه مردم ایران است. این ما هستیم که باید در زمان مناسب نقش کلیدی خود را ایفا کنیم و نگذاریم سناریوهایی برخلاف خواست ملت بر کشور تحمیل شود.
در این مسیر، نقش نیروهای نظامی، انتظامی، امنیتی و بدنه دستگاههای دولتی تعیینکننده است. در انقلاب ملی شیروخورشید ایران، بسیاری از نیروهای شریف با سرپیچی از دستورات سرکوبگرانه در کنار مردم ایستادند. گزارشهای موثق نشان میدهد که بهویژه نیروهای پلیس و ارتش از بهکارگیری سلاح علیه مردم خودداری کردند و رژیم برای کشتار از نیروهای لباسشخصی، بسیج، سپاه و مزدوران غیرایرانی استفاده کرد.
افشای اسناد و تصاویر کشتار و هویت عاملان آن، تحویل پیکر جانباختگان، یاریرسانی به بازداشتشدگان، کمک به نجات کادر درمان و شکلگیری درمانگاههای زیرزمینی، از جمله اقداماتی بود که با همراهی نیروهای ریزشی در بدنه نهادهای حکومتی انجام شد. با این حال، روشن است که شمار و امکانات این نیروها در برابر دستگاه سرکوب رژیم محدود است و برای ایجاد توازن قوا، مداخله بشردوستانه بینالمللی ضروریست.
اکنون که احتمال چنین مداخلهای از همیشه بیشتر است، برای فرماندهان نظامی و انتظامی، بهویژه فرماندهان ارتش و دیگر مقاماتی که دستشان به خون ملت آغشته نیست، فرصتی محدود باقی مانده است تا حساب خود را از رژیم جنایتکار جدا کنند. انتخاب با شماست: با پیوستن به مردم، جان خود و خانوادهتان را حفظ کنید و در پیروزی ملت سهیم شوید؛ یا سرنوشت خود را به کشتی درهمشکسته جمهوری اسلامی گره بزنید و با خامنهای و رژیمش غرق شوید.
من در دوره تازه کارزار همکاری ملی، از شما دعوت میکنم هنگام پخش زنده از تلویزیون تازهتأسیس انقلاب ملی ایران «Iran National Revolution TV» کیوآرکد کارزار را اسکن کنید و با تیم ویژه من ارتباط بگیرید. پخش آزمایشی این شبکه به تازگی بر ماهواره یاهست آغاز شده است.
سرنوشت ایران در گرو تصمیمهای امروز ماست. با مسئولیتپذیری و شجاعت میتوانیم تاریخی نو برای ملت ایران رقم بزنیم.
پاینده ایران،
رضا پهلوی
تمام داستان و ترومای 401 داره تکرار میشه.
جون سه عزیز در خطره.
اعتراف اجباریشون از صداسیما پخش شده.
تا جایی که میتونیم باید اسمشونو نشر بدیم.
#احسان_حسینی_پور#متین_محمدی#عرفان_امیری
احسان ۱۹ ساله زیر شکنجه مجبور به اعتراف شده و حکم اعدام گرفته است.
وظیفهی ماست از او بنویسیم، داستانش را منتشر کنیم و صدایش باشیم؛ سکوت ما یعنی تنهایی او پای طناب دار.
#احسان_حسینی_پور
‼️فوری
‼️نذاریم همانند ۴۰۱ که فرزندان پاک ایران محمد مهدی کرمی و کیان(محمد)حسینی به همین شکل محاکمه و اعدام شدند، جان این عزیزان بی گناه رو هم بگیرند.
🚨#Ehsan_Hosseinipour
🚨#Matin_Mohammadi
🚨#Erfan_Amir
face severe charges in Tehran.Their lives are at risk.Speak up!
من از صبح خیره شدم به دستان این بچه که از استرس اعدام به هم فشار میده. من واقعا ناراحتم. یاد روزهایی که برای محمد حسینی هشتگ میزدیم افتادم و مستاصلم. نمیدونم چهکار کنم. تکرار اسمشون به فارسی بعیده تاثیر خاصی داشته باشه.
انگلیسی بنویسید شاید یه فشاری روی این هیولاها بذاره.
به چهرهی هر پسرکی نگاه میکنم، غصهی #ابوالفضل_وحیدی خفتم میکند.
عکسش با لباس جشن پایان الفبا،
صورت خونینش،
چشمهای بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند…
ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسهای حاضر به ثبت نامش نبود.
میگفتند شلوغ و بیقرار است، سر کلاس آرام نمیگیرد.
از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمیکرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامهای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت.
از یازده سالگی کار میکرد. اول کارهای سبک، بعد کمکم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار میکرد هم حقوق میگرفت.
ابوالفضل در محلهی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجدهساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر میکرد، اما خواهرش میگفت خطرناک است. هرچه در میآورد، کنار میگذاشت تا پسانداز کند برای خرید ماشین.
مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شبهای اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن میکرد و میگفت: «مامان میاد، پیشم میخوابه.»
بزرگتر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز میپرسید:«واقعاً مامان مرده؟»
سر خاک که میرفتند، بغضش میترکید اما اجازه نمیداد کسی اشکهایش را ببیند. سرش را میچرخاند، جایش را عوض میکرد.
دو سال آخر، دلتنگیاش شدیدتر شده بود؛ میرفت گوشهای گریه میکرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر میگفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟»
در جواب دیگران که از این حرف شاکی میشدند، جواب میداد: «خب راست میگم.
هر وقت من مردم، همینجا کنار مامان خاکم کنید.»
چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبهای که همهچیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش میدهد. گفتند پنجشنبهها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه میرویم. گفت باشه، اشکالی ندارد.
همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه.
آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمیگردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛
اصرار که کردند، گفت باشه. در راه میخورم. آخرین دیدار همین بود.
برای امسال، بزرگترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز میپرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟
مثل ذوق بچهها از عیدی.
ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش میخواست زندگی بسازد.
۱۸دیماه…
تا نیمهشب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدسها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانهاش.
تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید.
اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده میشد. گریهی داییها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همهچیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک…
گفتند جنازهها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازهها پیدایش کردند.
کیسهی مشکی، صورت خونی، بدن زرد...
هیچکس باورش نمیشد.
خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. میگفتند «شستیم»، «میشوریم»، «میدیم». غریبهها هم میگفتند جنازهها را نمیدهند. خانوادهاش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند میرویم پسرمان را پیدا کنیم؛
ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.»
وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همانجا نگهش داشته بودند.
خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچکس جلو نیامد.
باید خودت جنازهی عزیزت را برمیداشتی، توی صف میایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید.
قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچهی ما گم میشود. نمیگذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛
همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…