اوضاع یه جوریه نه میتونم خوشحال باشم نه میتونم ناراحت.
پایان نامه به طور شگفت انگیزی داره خوب جلو میره، پدربزرگم حالش بد شده دوباره، توی شغلم دارم خوب پیش میرم، دوست صمیمیم میخواد بره یه شهر دیگه، تازه دارم یه زن مستقل ��وی موفق میشم ولی دلم شوهر و بچه میخواد.
وقتی توی خونهم مریض میشم (عموما کلیه درد) حس این فیلمای سینمایی رو دارم که تنهایی زخم چاقو یا گاز ��رفتگیشون رو که توسط زامبی ها و غیره بوده جراحی میکنن.
یه روز بالاخره علت مرگم نگفتن دردهای جسم ناقصمه.
پ ن : سگ توی دختر مستقل قوی من مامان بابامو میخوام :(