رفتیم برای پدل یوگا، مربی ازمون خواست که به کسی که فکر میکنیم بیشترین بدی رو بهمون کرده فکر کنیم و براش طلب آرامش کنیم. اسمهای زیاد اومد توی ذهنم. دیدم چه کاریه اینها رو دارم میکشونم مییارم با خودم؟ رها کن بره… عفو عمومی اعلام میکنم…
زندگی اینجوریه که بعد یه مدت میفهمی همهچیز خلاصه میشه تو «زمان درست، مکان درست». بعدش دیگه زور نمیزنی. گاهی میگی چرا کاری نکردم و فکر میکنی اشتباه بود، اما وقتی دوباره ذوقی پیدا میشه و قدمی برمیداری، میفهمی نه… ماجرا دقیقا در همون «در زمان درست، در مکان درست» خلاصه شده.
چند ساله اول پاییز، احساس میکنم نیاز به تغییر دارم و باید بیشتر برم دنبال علاقههام...
تا اواسط زمستون هم براشون برنامهریزی میکنم و وقتم رو آزاد میکنم ولی میبینم پیرتر و بیپولتر از اونم که به این چیزها فکر کنم و دوباره برمیگردم به روزمرگیهای همیشگی…
نمیدونم چجوری توضیح بدم اما به نظرم محترمانه رفتار کردن گاهی اوقات خیلی غیر محترمانهس. انگار داری به طرف میگی اونقدر محترم نیستی که باهات راحت باشم و دوستانه رفتار کنم…
بعضی خانوادهها انقدر بزرگن که برای معاشرت با همهشون باید حداقل دوبار زندگی کنی. شاید خیلی از قطع ارتباطها هم از همینجا شروع میشه. در واقع به نظر میاد چارهی دیگهای وجود نداره.
هربار محکم میخوره تو صورتم که خیلیها حرفهای عمل کردن رو اشتباه برداشت میکنن. انگار باید بذاری دستشون تا مچ تو پوست گردو بمونه تا بفهمن کارت ارزش داره و متاسفانه من همچین آدمی نیستم.
اگه بودی، دنیاش رنگیتر میشد.
ولی نباشی هم، سیاه و سفید نمیشه.
آدمها یاد گرفتن ادامه بدن، با دلِ پُر یا خالی. نبودنت خیلی کمتر از اونی که فکر میکنی اهمیت یا تاثیر داره. اونقدر که حتی به دلتنگی احتمالی خودت هم نمیارزه.
رفتار بعضی رانندهها توی اتوبان تهران-شمال برام خیلی جالبه. بیرون تونلها سرعت مجاز رو رعایت میکنن، اما توی تونل انگار فکر میکنن کسی نمیبینتشون و گاز میدن! در حالی که اکثر تونلها دوربین کنترل سرعت متوسط دارن. واقعا کنجکاوم بدونم مغزشون چطور این تصمیمو میگیره.