یه جایی نزدیک به چهل سالگی و بعدش، دیگه مرز مشخصی بین خواب و بیداری وجود نداره...
با چشمای باز خواب می بینی...
در حالی که خوابی و داری خروپف میکنی، صدای اطرافیان رو در لابلای نفس هات به وضوح میشنوی...
حتی نمیتونی تشخیص بدی داری خواب می بینی ویا در اطرافت چیزی درحال رخ دادنه...
یه رفیقی بود اگه وسط روز بهش زنگ میزدی، جوابتو نمیداد، شاید چند روز بعد زنگ میزد یا شاید یه آخر شب!
یه بار که ازش ناراحت شدم و به روش آوردم گفت وسط شلوغی و مابین کارا باهات حرف زدن حال نمیده!
برای بعضی آدما باید وقت خالی کردو باحس خوب جوابشونو داد!
جواب ندادن داریم تا جواب ندادن!
خواجه نصیرالدین طوسی چی میگه؟!
کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی
چیزی که نپرسند، تو از پیش مگوی
از آغاز دو گوش و یک زبانت دادند
یعنی که دو بشنو و ��کی بیش مگوی...
رفیق جان، فکر نمیکردم یه روز تو بتونی اشک منو دربیاری...
دردت داره منو هم از پا درمیاره...
یه روز که خوب شدی و این پیامم رو دیدی بدون خیلی بیادت بودم چنین روزهایی....
یه خانواده آمده بود خرید ...
کودک اوتیسم بود، خسته شده بود و داشت سروصدا میکرد...
پدر به زور از مغازه بیرونش کرد و سپردش دست مادرش...
چهره مادر، غم بزرگی رو نشون میداد...
پدر غر میزد که بچه سروصدا نکنه...
اوتیسم دیگه چه کوفتی بود بین این همه بلاهای مختلف...