هیچوقت فکر نمیکردم دلیل ترک تحصیلم کلاغها باشن!
کلاغهای کصکش دانشکده مدام بهم حمله میکنن و واقعا میترسم برم دانشکده.
دقایقی پیش با کلهی خونین دانشکده رو ترک کردم.
بعضی وقتا یه جلسه چهرهنگاری رو تو ذهنم تصویر میکنم و پلیس مهربون هی ازم میپرسه قاتل چه شکلی بود و من یادم نمیاد.
در نهایت همه شبیه فتحعلی اویسی میشن.
یکی از سختترین بخشای زندگی اونجاست که به تعمیر کار میگی ماشین صدا میده و در ادامه میپرسه چه صدایی؟
بعد تو میگی گووووور یا تسسسسس یا پرتپرتپرتپرررت.