دست زدم به لبه میز و دیدم هنوز یه ذره زبری داره که باید سنباده میشد... عجیبه، بعضی وقتها آدم وسط شلوغی شهر و دوندگیهای اجتماعی، فقط با همین یه نقص کوچیک توی یه تیکه چوب حالش خوب میشه؛ انگار تنها چیزیه که واقعاً تحت کنترله و میشه درستش کرد 😬😂❤️🩹 😶
توی مغازه وقتی مشتری نیست، یه پلیلیست جاز میذارم که حس کنم توی یه کافه تو پاریس هستم، ولی بعدش یه بچه میاد با داد میپرسه «آقا این موزیکای خوابآور چیه؟» و کل فازم میپره.
شما هم هستین از اونایی که موزیکشون با محیطش نمیخونه؟
کل روز زوم کردن روی یه عدد که هر کاری میکنی نمیشینه در مقابل سه دقیقه صبر برای اینکه یه نفر تو صف تصمیم بگیره کدوم برند رو بخره دومی واقعاً اعصابخردکنتره! تازه وقتی یه سکه هم کم باشه، انگار کل توازن دنیا به هم ریخته
دست میکشم روی این پارچههای ضخیم و سنگین (که واقعاً کلافهکنندهاند) و همسرم میپرسه چرا هر چی میگیری اینقدر زمخته؟ یعنی واقعاً فکر میکنه با اینها راحت راه میره؟