کسی که ۶-۷ ماه پیش از ایران رفته باشه، نمیتونه تغییرات و شرایط فعلی رو باور کنه، چه برسه به کسانی که سالهاست دورند.
به نظرم الان زنده موندن، ادامه دادن و نفس کشیدن نیاز به یک همت و عزم راسخ داره
حاصل همه این غمها، خشمها، نا امیدیها برای من شده یک خستگی مزمن و بی حوصلگی
۱۰۰ روز هم استراحت کنم
به بهترین جاه��ی دنیا هم سفر کنم
باز خستهم
هیچ چیز عمیقا خوشحالم نمیکنه
حالا من تو عمرم کشور درست و حسابیای از نزدیک ندیدم، یه سری کشورهای همین دور و بر رو دیدم، همه جهان سومی، ولی هر بار که بر میگردم، حالم خراب میشه چند روزی، از دیدن وضع و حال زندگی مردمم در مقایسه با مردم همین کشورهای جهان سومی و حتی فقیری که دیدم
وقتی از چیزی مطمئن نیستم و خبر ندا��م ترجیح میدم سکوت کنم، وسط یه وضعیت بی ثبات، پر از بلوف و دروغ گیر کردیم، به نظرم الان تنها راه اینه که سعی کنیم دووم بیاریم
صبح تو راه شرکت بودم، یهو یادم افتاد قرصای صبحمو نخوردم، دیروزم یادم رفته بود، گفتم فشار اینام میره بالا، دور زدم سمت خونه، رفتم دیدم، جا قرصیم خالیه، خب تا اینجاش عجیب نیست، اینش عجیب بود، هیچ تصویری ازش به یادم نمیومد،
یاد رفتن پیش میاد، اینی که کلا تصویری ازش نمونه ..
اگر از احوالات ما خواسته باشید، به نظر، یک چیزیمان شده
است، حوصله هیچ کس نداریم، دائم میخواهیم پاچه کسی را بگیریم، یک جور دلتنگی توام با خشم، خودمان هم نمیدانیم چهمان، شدهاست.