صدای ملت ایران باید در جایی شنیده شود. مقامات انتخابی که اینها هستند، مقام غیر انتخابی که نا پیداست، مجلس موجود هم که این است. این بیلان پنجاه سالۀ نظام اسلامی است. چه خواستی حد اقلی تر و واقعبینانه تر از انتخاب مجلس جدید میتوان داشت.
سخنان مسعود پزشکیان، رئیسجمهور ایران، در صفحه اول شمار زیادی از روزنامههای صبح امروز تهران بازتاب یافته و هر یک از آنها بخش متفاوتی از اظهارات او را برجسته کردهاند.
https://t.co/07TXLOkgYF
His songs taught me the deepest connections don't begin with certainty, but with vulnerability, curiosity, and hope between strangers.
Maybe that's why his entire musical journey seems to lead to one simple truth:
"I don't know you, but I want you"
#GlenHansard@Glen_Hansard
RIP Glen Hansard ¿Podemos por favor parar 4 minutos y detenernos a apreciar lo absolutamente desgarradora y maravillosa que es Falling Slowly de la BSO de Once con la que ganó un Oscar?
Sometimes I would wonder if Glen Hansard really existed….
Seriously, he was such an angelic presence… not otherworldly…in fact, very present this presence…
A smiling rascal if you needed him to be… this most musical and mischievous archangel of Ballymun… no airs, plenty of graces...
Of course, Glen was the shining star of the Christmas Eve busk… sometimes the only one reminding the rest of us that Christmas began with a refugee born in a manger, which is hardly a step from living on the street.
To be utterly yourself by being more interested in others - a clue for any of us trying out different personas. He really was who you thought he was. He could never walk by a person living rough without checking they were OK… and more than that, he worked very hard so that less people had to live on the streets in the first place.
When the crowds got bigger and for safety’s sake Glen had to agree to move the busk to a stage kindly provided outside The Gaiety Theatre, he would say 'we’ll give it our best but it’s not a busk if we’re not on the street!’ …because that’s who he was - a performer at eye level in any situation. The stage was a separation he wouldn’t recognize. Of all the grand and gigantic venues he and The Frames played, you sensed the street was his most favoured place to perform. And street people, his favourite audience.
Voice of the streets. A choir of angels in one man. The rest of us blessed to stand there beside our very own and very earthed Angel Gabriel… All of us welcome in his choir, whatever shape or form.
….and I’m telling myself this morning that if he never existed, then he can never cease to exist. For me, he will always be everywhere I see a coin spinning into an open guitar case.
May you rest in the peace you gave to so many.
Bono
"If you’re feeling it, then go for it all the way. If you’re not feeling it, then give it what you can. I think the only thing that’s required of you is to be present, and sometimes that means that you might be a bit angry, or it might be a bit intense."
رئیس قوه قضائیه خودش مجرم هزاران پرونده فساد مالیه اونوقت بچههای مردم و اعدام میکنه که باعث خشم بیشتر ما و ناامیدی میشه چیکار کنیم واقعا؟ دارم از حرص میترکم
گریز از دمکراسی
رامین کامران
۳۰ تیر ۱۴۰۵، ۲۳ ژوئیۀ ۲۰۲۵
این مقاله برای سایت ایران لیبرال نوشته شده و نقل آن با ذکر مأخذ آزاد است
این چند سالۀ اخیر شاهد اتفاق به نسبت جدید و به هر صورت حیرت انگیزی در میدان سیاست ایران هستیم: دمکراسی گریزی! من از روزی که یادم میاید، از همان دوران آریامهر، خواست ثابت و غالب مردم ایران، آزادی بود. همه آزادی میخواستند و برای اکثریت قریب به اتفاق مردم این امر مترادف دمکراسی بود. قدیم اینرا در اجرای قانون اساسی میجستند و بعد از انقلاب که از داشتن مرجع مشخص محروم شدند، حرفشان را به صورت ساده و خام بیان نمودند. ولی دو سه سال است که حمله به دمکراسی و گرفتن انواع ایراد وارد و ناوارد به آن، شده سکۀ رایج و خیلی بیشتر از آنکه انتظار میرود، به چشم میخورد. این حرفها همیشه بوده ولی داستان قدری از حالت حاشیه ای درآمده که واقعاً مایۀ اعجاب است. آنهم در شرایطی که استبداد موجود مملکت را به روز فعلی انداخته و اینهایی هم که دمکراسی را خوار میدارند، جایگزین قابل اجرایی برایش ندارند. گویی مردم چیزهای دیگری میخواهند که با آزادی مرتبطشان نمیشمارند و گاه اصلاً دمکراسی را مانع تحصیلشان میشمارند.
اول نگاهی به تنوع استدلال ها بکنیم تا برسیم به باقی مطلب.
ریشۀ ردیف اول استدلال ها به دوران باستان بازمیگردد و همانهایی است که افلاطون عبارت بندی کرده است. دمکراسی زمام امور را به دست عوام نادان میدهد، در صورتی که حکومت درست باید به دست خواص و دانایان اداره شود.
ردیف دوم ریشۀ مارکسیستی دارد. از این دیدگاه نظام سیاسی امرست روبنایی و تابع نظام تولید است. آنچه که دمکراسی نامیده میشود، روبنای سرمایه داری است و مدعاهایش در باب آزادی و این قبیل سخنان پوچ است و بی پایه، حجابی است بر بهره کشی اقلیت از اکثریت.
ردیف سوم اسلامی است و کم عمق ترین و سست بنیادترین است چون در اصل متوجه به سیاست نیست. این نقد اخلاقی است و دمکراسی را مخل اخلاق میشمارد!
این هر سه به درجات رایج است و به رغم داشتن ریشه های جداگانه وعرضۀ جایگزینهای متفاوت، به هم یاری میرساند. امر جدیدی نیست، مخالفان دمکراسی همیشه متحد طبیعی یکدیگر بوده اند وبه مناسبت و به درجات به هم کمک کرده اند، چه از بابت عمل و چه نظری.
دوباره از نظرشان بگذرانیم.
مورد اول که از همه کهنتر است و تا به امروز دوام کرده است، در پاسخ به یک سؤال بنیادی شکل گرفته که خاص فلسفۀ باستان است: چگونه حکومت را به دست شایسته ترین افراد بسپاریم؟ جواب افلاطون را همه میشناسند، حکومت را باید به دست فیلسوفان، یعنی دانایان داد نه به دست عوام نادان. این داستان دانایانی که باید حکومت را به دست بگیرند در طول زمان تغییر کرده وبه افرادی غیر از فیلسوفان حواله گشته، یک جا دانشمندان، جای دیگر فن سالاران و حکومت بر مبنای تکنوکراسی و… حتی جسارت و بی باکی هم در گفتار فاشیستی مبنا قرار گرفته است.
امروز هم این گفتارطرفدارانی دارد که معمولاً صحبت از حکومت نخبگان بر عوام میکنند و اینجا و آنجا سخن پراکنی میکنند ولی قادر به حل مشکل اساسی این گفتار نیستند: چه کسی قرار است نخبگان را تعیین کند و بهترینها را برای حکومت برگزیند؟ تنها پاسخ قابل عرضه که البته به هیچوجه رضایت بخش نیست این است که خود نخبگان باید این کار را بکنند. یعنی در نهایت گروهی خود خوانده و خود نخبه پندار قرار است بر سریر قدرت بنشیند و بر دیگران حکم براند. آنچه حکومت دانایان میخوانند، در نهایت این است. کافیست به سخنان اینهایی که دائم صحبت از حکومت الیت میکنند گوش بدهید تا ببینید که مقصود خودشان و برخی همفکرانشان هستند یعنی تکلیف از حالا روشن است.
یادآوری کنم که سؤال اصلی سیاست مدرن در مورد حکومتگران و اعتبار آنها متوجه به شایستگی این گروه نیست، متوجه است به اینکه چه کسی حق دارد حکومت کند. سؤال به کلی متفاوت است و جوابش نیز. اگر حکومت را حق مردم بدانیم که در دمکراسی به طور مستقیم و یا غیر مستقیم بر خود حکومت میکنند، پرسپکتیو به کلی عوض میشود و صحبت از این و آن گروه نخبگان خودخوانده بی معنی میشود. نخبه آنیست که مرم برگزینند و قدرت را به او بدهند.
حال تا فرصت هست، نکته ای را هم بگویم که فرصت ذکرش را تا به حال پیدا نکرده ام ـ در مورد خمینی. حتماً اینجا و آنجا شنیده اید که صحبت از تأثیرگیری خمینی از افلاطون میکنند و اینکه حکومت ولایت فقه او متأثر است از آرای این فیلسوف بزرگ یونانی. تصور میکنم این سخن که بر اساس شباهت ظاهری و معمولاً برای بالا بردن اعتبار خمینی و حواله دادن اعتبار فیلسوفانه به او انجام میگیرد، بی پایه است. هرچند خمینی از ارسطو با احترام فراوان حرف میزند، ندیده ام که در جایی اشاره به افلاطون بکند.
ردیف دوم استدلال ها برای همه بسیار آشناست و از مباحث کلاسیک سیاست مدرن است. کل مارکسیسم واکنشی است انتقاد آمیز نسبت به لیبرالیسم، هم در اقتصاد و هم در سیاست. البته مارکس پرسپکتیو کلاسیک لیبرالیسم را که سیاست را در مرکز قرار میدهد رد میکند و اقتصاد را به جای آن مینشاند. از دید او، اقتصاد اصل است و حرکت تاریخ با اعتنا به شیوۀ تولید توضیح دادنی است نه امر دیگر. برای او سرمایه داری است که در مرکز حیات اجتماعی مدرن قرار دارد و دمکراسی لیبرال فقط روبنایی است برای پوشاندن این سیستم بهره کشی اقلیت از اکثریت. از دو زاویه میتوان به این ادعا پرداخت، نظری و عملی. اولی از این قرار است که اگر سرمایه داری اصل باشد چرا در همه جا باعث روی کار آمدن دمکراسی نمیگردد. البته میتوان پاسخ داد که روبنا اهمیت اساسی ندارد، ولی باید پاسخ اینرا هم آماده کرد که اگر در این مورد، روبنا از زیربنا مستقل است، چطور میتوان به وجود رابطۀ یکجانبه و ساختاری بین این قائل گشت.
و اما ایراد عملی که قاطع تر است. داستان این است که اگر قرار باشد آزادیهای دمکراتیک صوری و ظاهری باشد، آزادیهای واقعی چیست. اگر چیز دیگری است که باید توضیح داد و اگر این آزادیهای واقعی صورت بسط یافته و تکامل یافتۀ همین آزادیهایی باشد که ما میشناسیم، چرا حدف سرمایه داری که جز با زور امکان پذیر نیست، همینها را هم حذف میکند. خلاصه اینکه در این میان تکلیف آزادی چه میشود.
ردیف سوم که از همه سست تر و ابتدایی تر است، بر پایۀ یک تعریف نادرست و یک جابجایی اساسی صورت میپذیرد که هیچکدام اصلاً جدی گرفتنی نیست. تعریف نادرست اخلاق جایگزین کردن آن با آداب اجتماعی معمول در هر مکان و هر دوره است. اخلاق شناخت نیک و بد است به معنای عام و جهانشمول و ربطی به تفاوتهای رفتاری در اینجا و آنجا ندارد. میبینید که اسلامگرایان دمکراسی را مترادف بی بند و باری میشمرند و بی بند و باری را مترادف رابطۀ آزاد زن و مرد یا حتی برهنگی! طبعاً این امر که در دمکراسی هایی که از دوران باستان تا به امروز وجود داشته، مردم آداب وعادات اجتماعی بسیار متفاوتی داشته اند و نیز این امر که در هیچکدام آنها مردم برهنه در کوچه و بازار نگشته اند، ذهنشان را آزرده نمیکند.
مشکل دوم این است که تهذیب اخلاق مردم را وظیفۀ حکومت میشمرند که نیست. اخلاق امر شخصی و خصوصی است و تربیت شدن برای آن در خانواده و سپس جامعه صورت میپذیرد و به دولت ارتباط ندارد.
نکتۀ اخر که عملیست این است که به ترازنامۀ همین حکومت مذهبی که عزیز یا لااقل معتبرش میشمارند، اعتنا ندارند. یعنی نمیبینند که سقوط اخلاقی جامعۀ ایران در دوران حکومت اسلامی با هیچ دوره ای قابل مقایسه نیست، حتی دوران آریامهر که دائم به عنوان مثال مخالف از آن استفاده میکنند.
و اما بخش آخر حرفها. برای منی که همیشه از دیگران خواست آزادی دیده ام و خودم هم مدتها در پی آن دویده ام، دیدن اینکه پس از پنجاه سال استبداد مذهبی، مردمی پیدا شوند که چارۀ کار را در استبدادی جدید بجویند و به صراحت هم اینرا بیان نمایند، بسیار مایۀ حیرت است. من حکومت اسلامی را مسئول این پسروی سیاسی و اخلاقی میشمرم. قاعدتاً استبداد باید خود بخود مردم را به سوی درخواست آزادی براند که نفی خودش است، ولی اینجا چنین نشده. تصور میکنم علتش همین بساط رأی گیری های قلابی باشد که حکومت از روز اول علم کرده و نوعی توهم دست به دست شدن قدرت به یمن انتخابات را که درحقیقت از حوزۀ خودی های حکومت بیرون نمیرود، در بین مردم ایجاد نموده است. وقتی این بازی به هیچ تغییری در سیاست و جامعه نیانجامد، آنهایی که دمکراسی را در رأی گیری خلاصه میکنند و به بن و بنیاد این نظام توجهی ندارند یا اصلاً از آن اطلاعی ندارند، به این نتیجه میرسند که رأی گیری اصولاً قادر به ایجاد تغییر مطلوب نیست وبرای رفتن به سوی دگرگونی میباید از این کار صرف نظر کرد و راهی دیگر چست. این راه دیگر هم هیچگاه غیر از دادن قدرت به دست یک فرد یا یک گروه محدود نیست که قرار است کار را به انجام برساند. اینطوری دمکراسی که بنیادش بر رأی گیری است زیر دست و پا میرود.
گفتارهای ضد دمکراتیک اینطوری رواج گرفته و عده ای را به سوی خود جذب کرده است. در دوران قبل از انقلاب هم شاهد چنین چیزی بودیم، البته در ابعادی بسیار کوچکتر و در دوره ای که ایدئولوژی لیبرال در پایینترین نقطۀ اقبال تاریخی خود قرار داشت. امروز بعد از بازگشت ظفرمندانۀ لیبرالیسم است که گرفتار این وضعیت شده ایم. ظاهراً به دلیل بلبشوی فکری که حکومت اسلامی دامن زده است و ایجاد این توهم که دمکراسی کارساز نیست، بر اساس چه؟ بر اساس تجربه ای که در استبداد مقلد دمکراسی حاصل گشته است! در اروپای سالهای سی، دمکراسی های بحران زده قادر به حل مشکلات جامعه نبودند، فاشیسم هم آمد و زد و برد. در ایران فاشیسم زده، تقلیدش از دمکراسی باعث شده تا مردم از دمکراسی روبگردانند. از معجزات تاریخ!
با انقلاب، این خوار شماری آزادی و دمکراسی برای ما بسیار گران تمام شد و ملت ایران را به سوی قدرت دادن به فاشیسم مذهبی سوق داد. این بار هم نمیباید خطر را دستکم گرفت. فضای فکری غالب در دوران قبل از تغییرات بزرگ، در تراش دادن جایگزین وضع موجود نقش اساسی بازی میکند.
امروز، پس زدن افکار ضد دمکراتیک همانقدر اهمیت دارد که در دوران منتهی به انقلاب. این کار در آن زمان انجام نگشت و نتیجه را دیدیم. امروز باید به طور جدی جلوی رواج گفتارهای ضد دمکراسی ایستاد و پسشان زد. نباید تصور کرد که اگر بار قبل نشد، این بار دیو چو بیرون رود فرشته درآید. خیر! چنین ضمانتی در تاریخ وجود ندارد. باید درست بدانیم که میخواهیم چه آینده ای برای خود بسازیم و به این کار کمر ببندیم. کس دیگری این مهم را به جای ما به انجام نخواهد رساند.
خود رئیس قوه قضائیه رو باید برای هزاران پرونده رانت و فساد اعدام کنن اونوقت همینجوری هر روز داره بچههای مردم و اعدام میکنه و ما هیچ کاری ازمون بر نمیاد چطور نفوذیهای خودتون که ستون پنجم اسرائیل هستن که باعث کشتن این بچهها شدن الیگارشی اتاق بازرگانی یک دونه اعدام نشدن
قوه قضائیه ایران اعلام کرده است که مهدی خانکی، از معترضان دی را به اتهام «اقدام عملیاتی» به نفع اسرائیل و آمریکا و گروههای متخاصم» و «ساخت، تهیه و نگهداری اسلحه و مهمات جنگی و استفاده از آنها»، اعدام کرد.
https://t.co/IAtSyZacxZ
جدی فکر میکنم همین روزاست که از شدت استرس و اضطراب این یکسال اخیر و همین روزای الان، یه بیماری خود ایمنیای چیزی بگیرم یا یه مرگم بشه. میترسم، از اخبار، از آینده از زندگی …
اگر دوباره جنگ شد و اینترنتها را قطع کردند، اگر خواستید صدای ما مردم داخل ایران باشید فقط یک جمله بگویید:
ما جنگ نمیخواستیم.
ما هیچچیز را به زندگی ترجیح نمیدادیم.
یادتان نرود که پشت هر آمار، انسانی بود با رؤیاهایی که قرار نبود زیر آوار خاموش شود.
میگن چرا توییت نمیکنی:
حقیقتش اینه که به جز گرفتاری های مالی و ترس از آیندهی مبهم چیزی برای گفتن نیست.
شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبکبارانِ ساحلها؟
چرا کشتی جنبش آزادیخواهی ایرانیان به گل نشسته:
چون به دموکراسیخواهی نهادینه در #زن_زندگی_آزادی پشت کردیم و به استبدادطلبی مستقر در فردگرایی روی آوردیم؛
چون وجوه تمایزمان با جمهوری اسلامی را از دست دادیم وقتی زبانمان به توهین و دشنام آلوده، تظاهراتمان به قر کمر و پرچمهای نیابتیها مزین و شعارهای آزادیطلب به مرگ بر این و آن و فحشهای رکیک تبدیل شد؛
چون از روی فرصتطلبی یا استیصال، اصول اولیه مبارزه که احترام به حقوق همه انسانها و تأکید بر حفظ کرامت انسانی است را پایمال کردیم، بر نسلکشی در غزه چشم بستیم و در بدنامترین و بیآبروترین رهبران جهان منجی دیدیم؛
چون شخصیتهای اپوزیسیون به جای اینکه با سرمایهگذاری بر گروههای مردمی و احزاب سیاسی از جامعه بینالملل مشروعیت بگیرند به سلبریتیهای بیخاصیتی تبدیل شدند که با سخنرانی در راستگراترین نهادها و بنیادهای آمریکایی و اسراییلی گمان میکنند تشویق حضار یعنی حمایت از جنبش آزادیخواهی ایرانیان غافل از اینکه دستزدنها و لبخندهایشان نشان از امیدشان برای، در بهترین حالت، ایرانی ضعیف و زبون دارد؛
و چون ما مردم به جای تلاش برای نظامی سکولار در کشور خودمان به جنگ مسلمانان جهان رفتیم و مبارزه با جمهوری اسلامی را با اسلامستیزی گره زدیم انگار نه انگار که از کشوری میآییم که اکثریت هنوز به خدا و پیغمبر ایمان دارند.
هر بیراههای را که میتوان تجسم کرد، رفتهایم و متعجبیم که چرا عقب رفتهایم.
بهانه محکمهپسندی نیست که بگوییم دلیلش تجربه زیستی تلخ ما ایرانیان بوده. تفاوت ما با دیگر مخلوقات قدرت تفکر است و کنش با خرد و منطق به جای واکنش از روی احساسات.
امروز بعد مدتها یک پستی که در مورد بیماریم که اضطراب گوشی یا بهش میگن phone anxiety نوشته بود رو استوری کردم که به همه توضیح بدم چرا این مدت نیستم و نتونستم جوابشونو بدم الان خیالم راحتتره و خوشحالم که به خاطرش دارم میرم دکتر