حتی جوری که با دخترم حرف میزنم بالکل تقلیدیه از جوری که با گربهام حرف میزدم. بدیهیه که گربه ازم شاکیه. (امروز شش صبح دوباره شروع کرد میو کردن تا بیدارم کنه).
زمانهای محدودی که سربازی رو میفروختن حتی یک بارم نشنیدم کسی بگه من پولشو دارم بخرم ولی چون میلیونها نفر از برادرانم توان خریدشو ندارن پس منم نمیخرم.
دم غروب پنجره باز بود، صدای موسیقی میومد از دور، نمیفهمیدم یکی از همسایهها صدای سیستمشو بلند کرده یا اجرای زندهس. ریدیوهد میزدن، استینگ، تر و تمیزم بود. بعد یهو ترنج نامجو رو زدن. دم غروب.
دنبال چاپ حیواندرونِ بودم. ناشرها محترمانه ردم میکردند. خیلی ناامید رفتم سر قرارم با آقای بهمنپور. رزومهٔ نحیفی داشتم. هفتهٔ بعدش از نشر نظر زنگ زدن برای قرارداد. آقای بهمنپور کلی تشویقم کرد و کلی هم از کتاب تعریف کرد. اولین کسی بود قدر کار رو فهمید 🖤