به اخرین سالی که گرگان بودم فکر میکنم عجیب زندگی قشنگی داشتم.وارد صنعت شده بودم و خدا میدونه چقدر کیف میکردم، عصرا باشگاه میرفتم بعدش کافه و شهرگردی.قشنگ ترین خونه زندگی ممکن رو برا خودم ساخته بودم. تراپی و کتاب برنامه هر روزم بود و…
الان چک و داروخونه و گریه جای همه شونو گرفته
براهویی تو کتاب«زندگی دوزخی اقای ایاز»یه صحنه از سکس شاه با مادرش و یه پسربچه به زور رو به تصویر میکشه که همیشه فکر میکردم مشمئزکننده تر ازش وجود نداره، نتا وصل شد و رقص ایرانی های خارج نشین و دست و کفشون برای اسرائیل متجاوز و خایه مالی امریکا رو دیدم. کی هستید شماها
سرد هم بود لاکردار...ما پتو را کشیده بودیم روی سرمان و چیزی نمیگفتیم.ساکت بودیم.شما هیچ میدانستید ویرانی بو دارد آقا؟باور کنید بو دارد.
خانه بوی ویرانی می داد.