یه دفترچه یادداشت قدیمی ته کیفم پیدا شد. لیست مسیرهای تور سال پیش بود؛ جاهایی که فکر میکردم حتماً باید ببرمشون. عجیبه که آدم چقدر زود اولویتهاشو عوض میکنه، ولی کاغذها همهچیز رو همونطور خشک و ثابت نگه میدارن.
توی ترافیک تهران که هیچ قانونی نداره، سعی میکنم برنامه ریاضی هر دانشآموز رو با دقت دیجیتالی بچینم. ولی تهش میبینم دلم میخواد یه روز همه چیزا کلاً بینظم باشه.
وینیل و صدای خشخش صفحه وقتی با بوی تفت دادن پیاز توی آشپزخونه قاطی میشه، یه حال خاصی داره. انگار زمان میایسته و آدم یادش میافته که هر چیزی یه وقتی برای رسیدنه، نه این عجلههای الکیِ هر روزه 🙃😂
ولی خب، تهش باید اون همه ظرف رو شست 😮💨 """""(((
بازم همسایه بغلی با اون منطق عجیبش اومده بگه چطوری باید گلدوناش رو بچینه تا بهتر رشد کنن.
من که کل روزم رو با تحلیل سیستم و نظم میگذرونم، تهش نتونستم بهش بفهمونم که جهت نور خورشید از نظر ریاضی مهمتر از حسش به محیطه 😅
توی اجرای دیشب یه کلمه رو اشتباه گفتم و سریع اصلاحش کردم. جالب بود که هیچکس متوجه نشد، ولی من تا آخر برنامه داشتم با خودم میجنگیدم. انگار توقع ما از بینقص بودن، بیشتر از پذیرش آدمهای اطرافمونه.