امروز دیدم معلم زبان پیشدانشگاهیم داره مهارت کوچینگ جهت امنیت روانی فرزند به والدین یاد میده. یاد وقتی افتادم که از یکی از بچهها درس میپرسید و بنده خدا درس رو بلد نبود و با داد از کلاس بیرونش کرد. یا نسل ما نیاز به امنیت روانی نداشته یا این داستان کوچینگ الان توش نون و آب داره.
واقعا عواقب کارهامون رو متوجه نیستیم چه قدر میتونه بزرگ باشه. الان یه لیست در خطر اعدام اشتباه پخش شده و ترامپ این رو گذاشته به عنوان یه نقطه شروع مذاکره.
روزی که اسامی این هشت زن داشت وایرال میشد سعی کردم برم کامنت بذارم که غلطه اصن دو نفرشون آزاد شدن.
الانم راحت ج.ا. میتونه بگه بله ما برای حسن نیت این دو نفر رو به خاطر شما آزاد کردیم با اینکه آزاد بودن! یا اینکه بگه باشه حکم اعدامشون لغو شد با اینکه بیتا فقط حکم اعدام داشت! یا اصن بدتر جامعه جهانی دربیاره که این لیست غلطه و دروغه!
حالا اگه همه اینا نهایتش فقط باعث لغو حکم اعدام #بیتا_علیهمتی بشه من خوشحالترینم ولی یه کاری نکنین تو دنیا شبیه چوپان دروغگو شیم. این همه آدم در خطر اعدام داریم که میتونین صدای اونا باشین، حتما اعدامی که نباید خوشگل باشه که!
یه استوری گذاشتم و آهنگ «ای شادی آزادی» شجریان رو روش گذاشتم و یکی از به اصطلاح دوستان در جواب استوری هر فحشی که شایسته خودش بود نثار من و خانوادم کرد که چرا شعر ابتهاج رو استوری کردی. پشمام ریخت.
روز ۱۵ ام جنگ:
هرگز اینقدر طولانی اینترنت قطع نبود. دلتنگ روی پدر و مادرم هستم. با اینکه هر روز کوتاه زنگ میزنن و از حالشون خبر میدن اما باز هم دلم آروم نیست. احساس میکنم یک کوه روی سینهام هست که راه نفس کشیدنم رو داره میگیره. کاری از دستم بر نمیاد و این عذاب آوره.
روحم درد میکنه.
جنگ یه طرف
دوری یه طرف
بی خبری یه طرف
استرس یه طرف
درس خوندن و سرکار داشتن با آدمایی که ته همدردیشون باهات یه I’m so sorry هست یه طرف
حس تنفر از دیدن آدمای شاد توی خیابون یه طرف
و کلی طرف دیگه
روحم به همهی این طرفا گیر کرده داره نخ کش میشه و درد میکنه.