چند سال پیش اصلا نمیتونستم به این فکر کنم که اینجا مسیر و فضای آرامشم نیست
ولی الان که برگشتیم حس خفگی بدی دارم
دوباره همه خاطرات بدم توی مغزم صف کشیدن محیط آرامشم الان تبدیل به چاله خاطرات شده
دلم لک زده واسه ذوق های کوچیکی که واسه کوچیک ترین مومنت ها و کنسرت ها داشتم
واسه استرسی که سر سولد نشدن آلبوم ها میکشیدم
عجیب درد های اون سال داره امسال برام تکرار میشه و اینبار دیگه اون ذوق های کوچیک هم نیستن که به دادم برسن
بماند که یکیش کنار پای مامانم ��رکید کفشش سوخت و پاش زخمی شد
یکی ش هم کنار فک دخترخالم ترکید و گوشش تا یه ربع سوت میکشید فکشم زخمی شد اره دیگه من سالم از جنگ هری پاتر بیرون اومدم به عمرم انقدر از آتیش و ترقه نترسیده بودم یه لحظه فکر کردم تو فیلم اکشنم🚶🏻
چهارشنبه سوری ۱۴۰۳=جنگ
منه بدبخت تو ماشین داشتم تخمه مو میخوردم حرف میزدم یه پسر بیشعور نارنجک دستی انداخت جلو ماشین از بین اون همه ادممن یه سنگ بزرگ اومد خورد تو سر من هیچی دیگه الان هم سرم کبود شده هم گوش درد و سر درد شدید دارم🚶🏻هم زهرم ترکید
و اتفاق دوم و سوم
پسر دایی مامانم نور افشان آورده بود هیچی دیگه چون بچه بود نمیدونست چجوری بگیره سمت آسمون بترکه یهو از وسط نصف شد دونه دونه فشفشه ها بین خودمون ترکید یه لحظه حس کردم تو جنگ بین هری پاتر و ولدمورتم😐💔زیر پاهامون فقط نور بود و میترکید