میزان و شدت افسردگی من دیگه داره به جاهای بد کشیده میشه خیلی سعی میکنم از شرایط فرار کنم اما احساس میکنم دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد خستم از این موقعیت ها
میدونم دارم گند میزنم به زندگیم اما حس میکنم تمام راه ها بسته شده ان تنها کاری که باید بکنم اینه که بمیرم
نه اونقدر عاشقم که بگم اگه اینو بهم ندید خودکشی میکنم نه اونقدر بیخیال که بگم نشد هم مهم نیست
انگار تو برزخم یه حالتی شبیه نخواستن و نخواسته شدن
نمیدونم مهم نیست اینم یه بخشی از زندگیمه
3
مجدد باهم ارتباط میگیرن و بعد یه مدت بازم خانواده پسره میفهمن و مجدد دختره رو کتک میزنن اما اینبار خیلی بدتر 🥲😔
هیچی دیگه دوست خوشگل ما هم یه مشت قرص میخوره خون ریزی میکنه و میمیره
مامانش میگه آخرین حرفی که زده بود این بود که لطفاً نزارید بمیرم
اما اون میمیره ((:
سال 1399 یه دوستی داشتم به شدت مهربون ساده کتاب خون عاشق شعر و ادبیات و هنر. بود این دختر خوشگل ما عاشق یه پسری بود که اصالتا لر اندیمشک بود که خانواده خیلی وحشی داشت خانواده عجیب و غریب که هیچ بویی از انسانیت معرفت نبرده بودن خلاصه چهار پنج سال از رابطه اینا میگذشت.
2
که به شدت عاشق هم بودن
وقتی خانواده پسره متوجه میشن به وحشی گری با دختر رفتار میکنند و اونو میکشونند خونه اشون و کتکش میزدن 😔 دختره هم بنده خدا پدر مادرش از هم جدا شده بودن و هیچ کسی و نداشت ازش حمایت کنه پسر بی غیرت هم هیچ حمایتی نمیکنه خلاصه بازم جدا نمیشن و به هر طریقی
به موقع گفتن، مهم تر گفتنه
به موقع بودن، مهم تر از بودنه
به موقع شنیدن، مهم تر از شنیدنه
به موقع بغل کردن، مهم تر از بغل کردنه
به موقع قدم زدن، مهم تر از قدم زدنه
یه موقع انجام دادن، مهم تر از انجام دادنه
به موقع بودن و جدی بگیرید.