این مدت که نبودم سفر رفتم از سفر برگشتم آتش بس شد کادو گرفتم بابت درس خوندنم و این که روز دختر گرفتم خیلی خیلی کار کردم و همیشه درس بود همراهم.
امیدوارم موفق باشید 🌱✨
@stilldarklips ببین اینکه میگی تو تو دلت میگی تو از باکس من خبر نداری یعنی من برترم ایگوم برتره و تو نداری و الان دقیقا خواستی بگی من پولدارم.
اینکه پول داری یا نداری به ما ربطی نداره ولی خب خوب نیست که تو این وضعیت دارایی هم رو به رخ هم بکشیم.
چهار روزه وصل نشدم تو این چهار روز بمب خورد بغل گوشمون جیغ و داد و فریاد بعد جمع کردیم اومدیم شهرستان بعد من از بهاری که داره میاد عکس گرفتم بعد رفتیم قبرستون تا سه نسل قبلمم دیدم خلاصه که اینگونه گذشت :))))))
مراقب خودتون باشید
خب خیالم راحت شد
همه نگرانی من این بود که جمهوری اسلامی کس دیگری رو برای رهبری انتخاب کنه اون وقت شاید ورق برمیگشت، اما با اعلام رهبری مجتبی و همانطور که در توییت قبل گفتم جمهوری اسلامی تیرخلاص رو به خودش زد و سقوط خودش رو رقم زد
مجتبی دزدی ، حرومزاده که بخش اعظمی از قتلها و سرکوبها به صورت چراغ خاموش توسط این شخص انجام میشد حالا رهبر شد ، کثیفتر قاتلتر و حرمزادهتر از پدرش
پایان جمهوری اسلامی رسما رقم خورد
اون روزی یعنی پریشب به تراپیستم خبر دادم که اینجا رو زدن گفت نگران نباش برو بغل مامانت و منم میترسم :)
خب آروم شدم و این که خوشحال هم شدم🧚
که همچین تراپیستی دارم که میتونه کمکم کنه 🫠🫶
امروز دوتایی داشتیم برمیگشتیم تهران، خیلی راحت به هم وصیت کردیم که اگه یکیمون کشته شد اون یکی چه کارایی بکنه، هم رو بغل کردیم و خندیدیم و وارد تهران شدیم.
روز نهم جنگ، وقتی داشت بارون سیاه میبارید.
این رو وسط جنگ از قهوهم ساعت ۶:۳۰ صبح گرفتم میدونم خیلی واضح نیست ولی خب دوربین گوشیمم اوکی نیست
من این روزا بیشتر از روزهای قبل اضطراب دارم و میترسم نمی دونم اوضاع چجوری پیش میره ولی وقتی که بوی قهوه بهم میخوره آروم میشم
الان که از تهران زدیم بیرون میفهمم گهخوری در مورد جنگ چرا انقدر برای یه عده راحته!
وقتی صدای نزدیک شدن جنگنده رو نشنوی، انفجار توی دو قدمیت نباشه و شیشههای خونهت نریزه و سایه مرگ رو سرت نباشه میتونی تا ابد از مغز کپکزدهت استفاده نکنی!
من از جنگ بگم داشتم میرفتم بیرون که بوم صدای بمب اومد فشارم رفت بالا و نتونستم خبری تو ایتا و روبیکا راجع به این بمب و موشک ها پیدا کنم با استیصال فراوان رفتم تو کوچه دیدم مردم ترسیدن ولی لبخند به لب دارن نمی دونم چرا ولی من خیلی ترسیدم من خیلی میترسم.
نزدیکترین تجربه من به مرگ همین امشب بود. حوالی پنج، تازه داشتیم میخوابیدیم که چیزی شبیه صدای جنگنده بلند شد؛ این صدا را حتی قبل جنگ هم میشنیدیم و چندان عجیب نبود. چند دقیقه که گذشت، یکمرتبه ساختمان لرزید، در بالکن خورد به دیوار و بعد بووووم…/۱
من تو روبیکا گفتم من برنج پاکستانی خالی نخوردید که درک کنید گفتن پول کافه رفتن هات چی میدادی چیشد این جماعت الان به فکر ایرانی افتادن وگرنه قبلاً پولدار بودن.