چه سالی بود ۱۴۰۰!
کلی اشتباه، اتفاق عجیب، از دست دادن دوست، کنار اومدن با واقعیتای تلخ، ناامیدی..
در کنارش خوشحالم که تونستم دنبال هدفام برم، چیزای جدید یادگرفتم، قوی تر شدم، با آدمای خوب آشنا شدم و..
الان که بهش نگاه میکنم مثه خوابه برام با کلی خاطره خوب و بد که همش برام شیرینه
اغلب، قدرت یک لمس، یک لبخند، یک کلمه محبتآمیز، یک گوش شنوا، یک تعریف صادقانه و یا کوچکترین توجه را دستِکم میگیریم. در حالیکه همه اینها میتوانند بهراحتی یک زندگی را از این رو به آن رو کنند!!
چجوری باید باور کرد که از این به بعد توی این خونه نه جمعی قراره باشه،نه خنده ای ،نه مادربزرگی!!🖤
و این توییت شد آخرین خاطره ای که از مادربزرگم ثبت شد 😔
مادربزرگم گوشاش سنگینه ! امشب وسط جمع رفتم پیشش گفتم می شنوی داریم راجع به چی صحبت میکنیم ؟ یه لبخند زد گفت متوجه حرفاتون نمیشم ولی همین که صداتونو می شنوم و می بینم می خندید کافیه :)
مادربزرگم گوشاش سنگینه ! امشب وسط جمع رفتم پیشش گفتم می شنوی داریم راجع به چی صحبت میکنیم ؟ یه لبخند زد گفت متوجه حرفاتون نمیشم ولی همین که صداتونو می شنوم و می بینم می خندید کافیه :)
ادمها بايد يک چيز را درباره خودشان بدانند!
من كجا خوشبختم؟
و لزوما، منظور از جا يک مكان جغرافيايی نيست، منظور نقطه لذت زندگيست.
كِیها و با كیها و چراهايش مهم است.
آدمای هم سن من به یه جایی احتیاج دارن که بتونن برای دریافت نصیحت یا کمک یا تفریح یا فقط "بودن"،بدون اینکه کسی نگرانشون باشه،به اونجا برن. جایی که توش نامحدود و بی ترس در امان باشن ، درست مث اتاق خودشون !!
کافکا تو یکی از نامههاش به فلیسه میگه که انتظار ندارم هر روز برام نامه بنویسی ..بعد تو یه نامهی دیگه میگه که نامه دیروزت رو از صبح چندبار خوندم و همه جا با من بوده ..
وضعیت عجیب ولی لذت بخشیه!!
براتون آرزو میکنمش =)