من خیلی برام تصویری که بقیه ازم دارن مهم بود، جوری که اغلب درحال توضیح دادن خودم بودم. اینکه درنهایت به این میرسی که قرار نیست برای همه اون آدم خوبه باشی و گاهی آدما ازت بدشون میاد هم خیلی خوبه.
همیشه آدمی بودم که برای کوچکترین چیزها ذوق میکرد، برای آینده خیال میبافت و امید داشت اما زندگی در این روزها، دیدن این همه مرگ، ترس، فقر و بیرحمی، کمکم اون آدم رو از من گرفت.
مدتها خودمو گول زدم که شاید بهتر بشه، اما دیگه نمیتونم.
ما سزاوار این همه خستگی و بیامیدی نبودیم.
من فقط ترسم از اینه که ارتش آمریکا زمینی وارد بشه و توی دو شب ۴۵ هزار نفر رو توی خیابان تیرباران بکنه و وارد بیمارستانها بشه و به مجروحان تیر خلاص بزنه و بانک خون بیمارستانها رو هم با خودش ببره و از خانوادههای کشته شدهها، میلیاردی پول تیر بگیره.
وگرنه نگرانی دیگهای ندارم...