مچالهشو میان قفسه سینهام
مچالهشو که بار دگر اعتمادت شکست
مچالهشو که بیخ گوشمان بوی تعفن بلند شده
مچالهشو ، مچاله بمان....
که من دگر توانِ اتوکشی تو را ندارم قلبِ کودنم.
قبل بدست آوردن چیزی، کاش جنبهش رو بهمون میدادن.
برای ما تشنگانِ توجه و تعریف و دیده شدن؛
در دنیایی که دیده شدن با الگوریتمهای مضحک رخ میده،
«جنبه» واقعا ضروری بود!
ماندهام چون «بودن» تمامِ آن چیزیست که حق انتخاب کردن یا نکردنش را دارم
برخلافِ هربلایی که در «بودن» به قلبم آوار شده است.
بغلم کن، جز «بودن»مان، دیگر هیچ چیزی نمانده برای معنا داشتن...
#نیما
این زنجیرهای پاره شده از هم
شبها نوک تیزتر به جانم خش میاندازن
کمی زهرآلودتر از همیشه، مسموم میکنن تمام دلخوشیهایم را...
روزها هم چندان به خیر نمیگذرد
گاهی پشت میز نشستهام و نوازش کوتاهی از آفتابِ سرظهر روی دستم کافیست تا حس کنم در آغوش امنی هستم برای گریستن
۱/۱
بذار نای باز کردن چشمهایم را نداشته باشم
تا دیگر نبینم...
تمام من سراسر میل به فرار است
اما هستم، با کدام نیرو؟ نمیدانم!
به کدام امید؟ نمیدانم!
فقط ماندهام...
نه برای آنکه ببینم چه میشود
نه برای آنکه منتظر تمام شدن باشم
۱/۴
چگونهاست
خوابِ آن شادمانی کوچکش؟
چه شد آن اشتیاق به زیبایی؟
چه غمانگیز است
دیدن پوست انداختن دیوار
و خزیدن زردیِ دود و زمان
بر سفیدیاش...
#مرام_المصری
خانه خسته است،
در اتاقهای فوقانی
دیگر زندگی جریان ندارد،
خانه رنج میکشد در سکوت
در گوشهی شمالی خانه تَرکیست
که توفان در آن دمیدهاست
و رگههای آبی،
سبز رنگ از آن جاریست
خانه فلج است؛
نمیتواند بدود
یا جایی برود که آرزویش را دارد