«ماها واقعا دق میکنیم»
سالها پیش در گفتگویش با DW از “منطقالطیر” عطار گفت که گویی در فرهنگ ما، انسان وقتی تصمیم بگیرد که میخواهد بمیرد، میتواند بمیرد.
«مثلا ما در فارسی لغتی به اسم دق داریم.
شما اگر بخواهید دق را به هر زبان دیگر دنیا ترجمه کنید ۵ یا ۶ لغت باید بیاورید و مثلا بگویید؛ مُردن از ناراحتی و دلشکستگی.
اما این دق در فارسی یک لغت است و وقتی شما میگویید که طرف دق کرد، همه میفهمند که دق کردن چیست»
همانجا ۱۶ سال پیش، پرسیده بود؛ کدام خانوادهی ایرانیای هست که سیاست و تلاطمهای سیاسی، در آن نقشی بازی نکرده باشد.
«من در عمرم یک ایرانی ندیدهام که بگوید من به دنیا آمدم، مدرسه رفتم، دانشگاه رفتم، ازدواج کردم، بچهدار شدم، بچههایام بزرگ شدند، حالا هم دیگر دارم میمیرم.
یعنی شما هر ایرانی را که میبینید در برههای از زندگیاش یک اتفاق خارقالعاده میافتد»
شاید برای همین بود که ۱۶ ماه پیش، دریافت نشان افتخار “لژیون دونور” را بابت «سیاست ریاکارانه دولت فرانسه» رد کرد و در نامهی سرگشادهاش گفت:
«من نمیتوانم ببینم که فرزندان الیگارشهای ایرانی در فرانسه تعطیلاتشان را میگذرانند و حتی شهروندی فرانسه را میگیرند، اما جوانان مبارز ایرانی و هنرمندان حتی برای گرفتن یک ویزای توریستی هم مشکل دارند»
او که در اوج شهرت “پرسپولیس” در جایی گفته بود:
«من هر چیزی که هستم و هر چیزی که شدهام همین ایران بوده که همهی این چیزها را به من داده است.
من هرگز این را فراموش نمیکنم»
وقتی سالها پیش در برابر این پرسش قرار گرفت که چرا این نگاه ما به مرگ و زندگی، چندان برای دیگران قابل درک نیست.
و اینکه چرا ما این لغت دِق را در فارسی داریم که در دیگر فرهنگها نیست؟
مرجان ساتراپی پاسخ داد:
«اینکه آدم میتواند دق کند، اینکه آدمی که میخواهد بمیرد، میتواند دراز بکشد و بمیرد…
برای اینکه ماها واقعا دق میکنیم»
و گفتهاند که هنرمند خودش نیز چنین کرد.
#DigitalBlackOutIran
همینطور در نزدیکیام یک تماشاخانهی فرانسوی.
در زندگی روزمره چه نوع زنانی را میپسندید؟
زنی نابغه با یک زندگی عادی.
چه کاری را دوست دارید؟
خواندن، خواب دیدن و شعر گفتن.
دوست دارید چگونه بمیرید؟
میخواهم به هنگام مرگ بهتر از امروز باشم، کسی به مراتب دوست داشتنیتر!
پاسخهای مارسل_پروست به پرسشنامهای از ماهنامهی Vanity
به نظر شما خوشبختی دنیایی در چیست؟
[پروست] اینکه همیشه بتوانم با کسانی که دوستشان دارم در تماس باشم و پیوندم با زیباییهای طبیعت قطع نشود و در اختیارم کتابهای زیاد و صفحات موسیقی باشد و
«تو اگر خود ِشیطان هستی که دیر رسیدهای…
اینجا کسانی هستند که به تو هم درس میدهند»
در داستان دیگری نوشته بود «بیش از همه به خودم بیاعتمادم»
همانکه در “تنگا” تکرار کرد:
«فریادهایم راهی به بیرون ندارد و اگر هم داشته باشد، کیست آن که قدرتی برای نجات من داشته باشد؟
هیچکس!
کسی جز خودم، دشمن “من” نیست»
لئونید آندریف، از درخشانترین نویسندگان “عصر نقرهای” ادبیات روسیه، ۱۵۴ ساله شد!
۲/۲
به خودکشی میاندیشیدم.
اما سال نو هدیهای دریافت کردم.
یک قواره پارچه برای کیمونو.
پارچهی کتان لطیفی با راهراه خاکستری
برای کیمونوی تابستانی.
گفتم پس تابستان را زنده میمانم.
[اوسامو دازای]