بعضی وقتها به همسرم نگاه میکنم فکر میکنم که چقدر من رو نجات داده با بغلش، با شونهاش که روش گریه کنم، همه چی این آدم به من آرامش میده، نمیدونم اگه نبود تا الان چند بار مرده بودم
عصر هوا تاریک شده بود یه مغازه تو کوچمونه گفتم جای دور نرم دیر وقته رفتم یه مسواک خریدم گفت همین یه دونه رو دارم
گفتن عیب نداره
الان خواستم بازش کنم دیدم جلدش پاره شده سرشم بوی خمیر دندون میده 😐
اللن بی مسواک موندم
ما دهه شصتیا دهه هفتاد مدرسه میرفتیم از اینکارا نمیکردن اما کمی سخت میگرفتن و تذکر میدادن و تکرار میشد ولی دانش آموز رو میخواستن( نفهمیدیم چرا میگفتن ولی؟!!) بهرحال
اینا دهه پنجاهین احتمالا که ...