صادقانه دوست نداشتم دوباره برگزدم اینجا، ولی این سه روز اونقدر شوکه و پر از درد بودم که نیاز داشتم با آدمایی که یک روزی باهاشون زندگی میکردم و خاتوادم بودن سوگواری کنم.
لیام و واندی با اطمینان بزرگترین قسمت شکل گیری من بودن، روزهایی که اینجا و تو این فندوم گذروندم تا ابد بهترین/
واقعاً چقدر عجیبه. فکر میکنی دیگه سنی ازت گذشته و اینجور چیزها نابودت نمیکنه و "فازش" گذشته تا لحظهای که خبر فوت لیام پین رو میخونی و کل کودکیت و حالت نابود میشه.
لحظات زندگیم باقی میمونه، هرچقدر از غمی که تو قلبم حس میکنم بگم کم کاری کردم پس ترجیح میدم چیزی نگم...
و این غم تا هروقت که نوجوانیم رو به خاطر بیارم همراه با منه. در آرامش بخوابی لیام عزیزم، خندههای تو بزرگ قوت قلب ما تو این چند سال بوده.