تو دنیای موازی یه دختر اخمو و بداخلاقم که صبح تا شب تو کارگاهم چوب میتراشم،شبا با دستهای زخمی و بوی خاک ارّه برمیگردم خونهی تاریکم بدونحرف برای گربهی چاق و بیمهرم غذا میذارم،روی کاناپه میخوابم،به یه گوشه خیره میشم و به آرزوهایی فکر میکنم که اون روز تراشیدمشون تا خواب برم.
بسیاری از کسانی که از آشوویتس زنده بیرون آمدند، هیچگاه آن خالکوبی شماره روی دستشان را پاک نکردند، زیرا برگشتن به «زندگی عادی» یک جورهایی غیر ممکن بود. آنها راوی چیزی بودند که نباید فراموش میشد. همیشه کسانی هستند که چنان رنج بزرگی را انکار کنند، آن شمارهها سندی بود بر اینکه «من آنجا بودم و دیدم چه شد. من سند زنده آن شرایطم.» حقیقت این است که شما هیچوقت قرار نیست هیچ چیز برایتان عادی بشود، یعنی نمیتواند که بشود. بعضی زخمها چنان ویرانکنندهاند که حتی با تغییر نظم سیاسی موجود هم ترمیم کردنشان نسلها زمان میبرد. یک نسل میجنگد و زخم میخورد، نسل بعد راوی زخم نسل پیشینش میشود و نسل بعدتر میتواند ثمره زندگی عادی را بچشد. شما میجنگید تا نسلهای بعدیتان این روزها را که شما به چشم دیدید، فقط در کتابهای تاریخ بخوانند. اگر اشتباه نکنم، سولژنیتسین بود که میگفت: مسئله اردوگاههای شوروی این بود که انسانی را میساخت که دیگر بلد نبود عادی باشد. من پیتزا میبینم یاد سارینا میافتم. کلمن آب میبینم یاد ربیعی میافتم. رنگین کمان میبینم یاد کیان میافتم. به هرچیزی که نگاه میکنم، نشانهای از یک رنج بزرگ است. نمیشود این همه جنایت را زیر فرش جارو کنی و بگویی هیچی نشده است و به زندگی ادامه بدهید، این جامعه کاملا ویران شده است.
آقا این مسئله باید پذیرفته بشه بخدا
اینجوریه دیگه
خدا آفریده
من پروتئین دوست ندارم یعنی هر چیزی که ارزش غذاییش بالا باشه مطابق سلیقه بنده نیست
اصلا عکس یک غذای بسیااار زیبا رو میبینم و ناخوداگاه حس میکنم که «🤮» بعد نیگا میکنم میبینم پروتئینی و سالمه
چند وقتی یبار میرم از قیمت روزش عکس میگیرم و برای بابام میفرستم و میگم: قیمت ژل شستشو صورتم که به جای مایع دسشویی استفاده کردین!
نمیذارم ضربهای که بهم زده یادش بره