"He was an incredible man who we all supported and forgave for a lot of things, because of what he was doing."
- Jack MacAllister on Louis Kahn, My Architect 2003
اگه درست یادم باشه، روانپزشکم بهم گفت که چیز شخصی داشته باشم برای خودم، دور از مداخلهگرهای خارجی. میدونم که اونموقع درست متوجه نشدم و این رشته افکار ادامه برداشت اولیه اشتباهم هست، اما انقدر برام غیرملموس هست ک اگر یادآوری نکنم و پروسه منطقیش رو نچینم تا مجدد به برداشت درست نرسم، یادم میره.
فکر داشتن یه چیز شخصی و خصوصی جالبه.
حقیقتا من هم فکر میکنم درستش همینه. مریض اعصاب و روان و مخاطب روانشناسی خیلی آسیب پذیره. من توی بخش روان سعی میکردم تا جای ممکن حرف اضافی نزنم و نظر شخصیم مطرح نکنم. تجربه هم بهم ثابت کرده چقدر اشتباه میتونه پیش بره اگه چیزی غیر از این باشه.
این دکتر مکری رو هم دیدم بنده خدا هی میگه طبق فلان مطالعات این نتیجه گرفته شده طبق بهمان تحقیقات اون نتیجه. خیلی چیزی از خودش نمیگه که خب خیلی هم عالیه. تا جایی که دیدم هم بیشتر از علوم اعصاب و مشابهم میگه تا روانشناسی. در کل هر چه کمتر از روانکاوی گفته بشه بهتره!
رمارک، در رمان «در جبههٔ غرب خبری نیست»، جملهای قابل تامل دارد:
«مرگ برای کسی که رو در روی آن ایستاده، ماجراجویی نیست.»
آدمهایی که در اعتراض یا جنگ کشته میشوند، «دست» بعدی بازی هیچکس نیستند. جان انسان، ژتون قمار سیاسی نیست!
جایزه ای که امشب کاوه مدنی از پادشاه سوئد دریافت کرد، به «نوبل آب» شهرت داره. او فقط اولین ایرانی نیست که این جایزه رو میگیره، که در سن ۴۴ سالکی جوان تربن هم هست. کاوه مدنی مفهوم «ورشکستگی آبی» رو وارد گفتمان جهانی توسعه پایدار کرد و توانست بحث محدودیتهای سیاستگذاری، منافع متضاد و عامل رفتار انسانی رو در چارچوب فرضیه بازی وارد مقوله مدیریت آب کنه. مسأله آب، مسأله ای حیاتی برای ایران و جهان است و داشتن یک دانشمند بنام ایرانی در این حوزه مایه افتخار و امیدواریست.
تا خواهرم امتحانهاش رو میده فرصت دارم یکی رو پیدا کنم دلم بخواد آخر هفته باهاش برم هتل آریانا شبش تو فضای باز و تحت تاثیر الکل فیلم ببینیم و صبحش بریم یوگا انجام بدیم و بعدش بخوابیم.
سختی همه دوران با چندتا پسر و مرد جالب قابل تحمل باشه. از طرفی هم شور و اشتیاق من که متوجهشون باشه، چنان در عین انتزاعی و غیر مستقیم بودن، رسا و transcendent باشه، که همین الان بابام رو میتونستم راضی کنم که من باید برم خونه خودم.
ددی ایشوزهای من هم تمومی نداره. محض رضای خدا بابام نمیذار عصبانی که شدم دعوا کنم و خودم به اشتباه خودم پیببرم. خستهام واقعا. هر بار عین تازه عروسها باکس این بچه رو برمیدارم که برم خونه خودم، هربار بابام یجوری منصرفم میکنه و خجالت زده از کارم.
هزینه گوشی اصلا مهم نیست تقریبا، چه اینکه گوشی جدید بگیرم چه اینکه با همین گوشی دوم سر کنم، ولی واقعا در توانم نیست مسئول اشتباه پیش رفتن یه چیز دیگه باشم توی زندگیم. چند ماهه داشم سعی میکنم این شکلی نباشه.
نمیدونم جالبه یا نه، ولی توی آخرین جلسهم با روانپزشکم ازم پرسید چرا تو که تا نیم ساعت قبل کلاس بودی قبول کردی نیم ساعت بعد بیای اینجا و فلان. یکی از چیزهایی که گفتم این بود که نمیخواستم برای شما یا منشیتون هم سخت بشه و یه وقت شما نتونید به من این قضیه رو ابراز کنید.