صبح با صدای زیر لب آواز خوندن مادربزرگم بیدار شدم.
یه آواز غمگین و بشدت زیبا.
دیدم روبرو عکس عموم نشسته.
جمعه سالگرد عموی عزیزمه و مادربزرگم از همیشه دلتنگتر💔
کاش الان تو سالن عمومی گریفیندور رو اون کاناپه قرمز راحت، جلوی شومینه، کنار هرمیون نشسته بودم و کتاب تاریخچهی هاگوارتز رو میخوندم و صدای خوردن قطرات بارون به پنجره هم میومد.