@SMobinam1 پشت سرمون فحش میدادند ولی اگر موردی بود میومدن بهمون میگفتند معتمدی جز شما پیدا نکردیم
ما هم سعی می کردیم با خدا معامله کنیم و این اعتماد را از جانب حق و رجوع اون فرد را عرصه ای برای آزمون اللهی می دانستیم
از زبان یک بچه مومن انقلابی غیر از خودم
یکی از عرفا تعریف میکرد
پدر مرحومم جمعهها از صبح بیدار بود
غسل میکرد و ملبس مینشست توی اتاقشون
یه شمشیر خانوادگی داشتیم که اون رو برمیداشت حمایل میکرد
هرچقدر به غروب نزدیکتر میشدیم بیقرار تر میشد و با گریه قدم میزد
اینجور منتظر شنیدن خبر ظهور بود!
اللهم عجل....